اقتصادی

پربازدیدترین‌ها

نشست معرفی خدمات صندوق سرمایه‌گذاری خطرپذیر هلدینگ خلیج فارس برگزار شد

حمایت جدید صندوق رفاه وزارت بهداشت: وام دانشجویان فوق‌تخصص علوم پزشکی

معادل بازار عمومی

تاریخچه سرمایه‌گذاری خصوصی (Private Equity) و سرمایه‌گذاری خطرپذیر (Venture Capital)

نشست معرفی خدمات صندوق سرمایه‌گذاری خطرپذیر هلدینگ خلیج فارس برگزار شد

 به گزارش پایگاه اطلاع رسانی جاده مخصوص ،نشست معرفی خدمات صندوق سرمایه‌گذاری خطرپذیر (CVC) هلدینگ خلیج فارس با هدف تشریح سازوکارهای سرمایه‌گذاری، حمایت از فناوری‌های دارای توجیه اقتصادی و تسهیل دسترسی شرکت‌های دانش‌بنیان به بازار صنعت پتروشیمی برگزار شد.
در این نشست، مدیران صندوق CVC ضمن معرفی مأموریت‌ها و اهداف راهبردی صندوق، بر تمرکز آن بر سرمایه‌گذاری‌های ارزش‌آفرین، تجاری‌سازی فناوری‌های صنعتی و توسعه نوآوری‌های مورد نیاز زنجیره ارزش پتروشیمی تأکید کردند.

صندوق CVC با سرمایه اولیه یک همت فعالیت خود را آغاز کرده و با افزایش سرمایه، منابع آن به پنج همت رسیده است.

حوزه‌های اصلی سرمایه‌گذاری صندوق شامل بومی‌سازی دانش فنی و لایسنس‌ها، هوش مصنوعی و تحول دیجیتال، اقتصاد چرخشی و مدیریت آب و پساب، تجهیزات و مواد پیشرفته و توسعه زیست‌بوم‌های فناوری است. سرمایه‌گذاری‌ها در مراحل مختلف بلوغ شرکت‌ها انجام می‌شود و علاوه بر تأمین مالی، از ظرفیت شرکت‌های تابعه هلدینگ برای ایجاد دسترسی به بازار نیز استفاده می‌شود.

 به گزارش جاده مخصوص،مدیران صندوق همچنین به تشریح فرآیند جذب و ارزیابی طرح‌ها، مدل‌های مشارکت، مشوق‌های مالیاتی، چارچوب‌های حاکمیت شرکتی و رویکرد صندوق در ایجاد سرمایه‌گذاری‌های مشترک و ونچرهای جدید پرداختند. در بخش پایانی نشست، حاضران پرسش‌های خود را درباره مدل‌های سرمایه‌گذاری، سهم مشارکت، ریسک‌پذیری، فرآیند غربالگری و نرخ بازده مطرح کردند که توسط مدیران صندوق پاسخ داده شد.

این نشست با هدف تقویت تعامل میان صندوق CVC، شرکت‌های فناور و اعضای انجمن‌ها برگزار شد و بر توسعه همکاری‌های فناورانه و تسهیل مسیر تجاری‌سازی ایده‌ها در صنعت پتروشیمی تأکید داشت.

حمایت جدید صندوق رفاه وزارت بهداشت: وام دانشجویان فوق‌تخصص علوم پزشکی

صندوق رفاه دانشجویان وزارت بهداشت، دانشجویان فوق‌تخصص علوم پزشکی را مشمول دریافت وام دانشجویان فوق‌تخصص خود کرده است. این تصمیم مهم، گامی تازه در حمایت از جامعه پزشکی کشور به شمار می‌رود. اکنون، دانشجویان این مقطع می‌توانند از تسهیلات مالی صندوق بهره‌مند شوند.

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی جاده مخصوص ، صندوق رفاه دانشجویان وزارت بهداشت این اقدام را در راستای حمایت از دانشجویان علوم پزشکی انجام داده است. هدف اصلی، کاهش دغدغه‌های مالی این قشر مهم است. صندوق، دانشجویان مقطع فوق‌تخصص رشته‌های علوم پزشکی را تحت پوشش قرار داده است. این دانشجویان اکنون می‌توانند از تسهیلات و وام‌های متنوع صندوق بهره‌مند شوند.

دانشجویان فوق‌تخصص علوم پزشکی که واجد شرایط هستند، می‌توانند از انواع تسهیلات مصوب صندوق رفاه دانشجویان وزارت بهداشت استفاده کنند. این تسهیلات شامل تمامی وام‌ها به غیر از وام تحصیلی می‌شود. این امکان، فرصتی ارزشمند برای دانشجویان فراهم می‌آورد.

صندوق رفاه دانشجویان این اقدام را با اهداف مشخصی انجام داده است. حمایت از معیشت دانشجویان یکی از این اهداف است. افزایش تمرکز بر آموزش و ارتقای کیفیت تحصیل در مقاطع عالی نیز از دیگر برنامه‌های صندوق محسوب می‌شود. این تصمیم به بهبود شرایط تحصیلی و دسترسی به وام دانشجویان فوق‌تخصص کمک می‌کند.

به گزارش جاده مخصوص، این تصمیم جدید، افق‌های روشنی را برای دانشجویان فوق‌تخصص علوم پزشکی گشوده است. صندوق رفاه دانشجویان با این حمایت‌ها، نقش مهمی در آینده تحصیلی و شغلی آنان ایفا می‌کند. دسترسی به وام دانشجویان فوق‌تخصص، دغدغه‌های مالی را به شکل چشمگیری کاهش می‌دهد.

معادل بازار عمومی

معادل بازار عمومی (PME) یک روش معیار سنجی عملکرد است که برای ارزیابی صندوق‌های سهام خصوصی و سرمایه‌گذاری خطرپذیر طراحی شده است. این روش با بازسازی زمان‌بندی جریان‌های نقدی این صندوق‌ها در یک شاخص بازار عمومی، مانند S&P 500، هزینه فرصت سرمایه‌گذاری در دارایی‌های خصوصی نقدناپذیر را نسبت به جایگزین‌های عمومی نقدپذیر اندازه‌گیری می‌کند. این متدولوژی که ابتدا در سال ۱۹۹۶ توسط آستین ام. لانگ سوم و کریگ جی. نیکلز به عنوان «روش مقایسه شاخص» (ICM) توسعه یافت، محدودیت‌های کلیدی نرخ بازده داخلی (IRR) را برطرف کرد؛ چرا که IRR در مقایسه سرمایه‌گذاری‌های خصوصی با شاخص‌های عمومی موزون زمانی، قادر به لحاظ کردن شرایط متغیر بازار و زمان‌بندی جریان‌های نقدی نیست. این روش عملکرد بازار عمومی را با اعمال بازده‌های شاخص بر فراخوان‌های سرمایه (ورودی‌ها) و توزیع‌های صندوق خصوصی (خروجی‌ها) شبیه‌سازی می‌کند و امکان ارزیابی مستقیم این موضوع را فراهم می‌آورد که آیا سرمایه‌گذاری خصوصی، پس از تعدیل زمان‌بندی رویدادهای نقدینگی، بازده مازادی ایجاد کرده است یا خیر.

یک گونه برجسته از این روش، PME کاپلان-شوار است که در سال ۲۰۰۵ توسط استیون ان. کاپلان و آنتوانت شوار معرفی شد. این روش عملکرد را به عنوان نسبت ارزش فعلی توزیع‌ها (که با نرخ بازده شاخص عمومی تنزیل شده‌اند) به ارزش فعلی مشارکت‌ها محاسبه می‌کند؛ جایی که نسبت بزرگتر از ۱ نشان‌دهنده عملکرد بهتر نسبت به شاخص معیار است. این رویکرد به دلیل سادگی و بنیان اقتصادی‌اش تحت ترجیحات مطلوبیت لگاریتمی، پذیرش گسترده‌ای یافته است و معیاری تعدیل‌شده با ریسک ارائه می‌دهد که در برابر دستکاری‌های جریان نقدی و ریسک‌های سیستماتیک بازار مقاوم است. سایر گونه‌ها، مانند +PME و آلفای مستقیم (Direct Alpha)، چارچوب اصلی لانگ-نیکلز را با وارد کردن عوامل مقیاس‌بندی برای ارزش خالص دارایی‌ها یا محاسبات صریح آلفا اصلاح می‌کنند تا ناهنجاری‌هایی مانند مقادیر منفی در بازارهای پرنوسان را مدیریت کنند.

اهمیت PME در توانایی آن برای استانداردسازی ارزیابی‌ها برای شرکای محدود (LPs) نهفته است. این روش مقایسه بین صندوق‌ها و سال‌های تأسیس (vintages) را تسهیل می‌کند و در میان بحث‌های مربوط به تداوم عملکرد پس از سال ۲۰۰۸، مشخص می‌سازد که آیا سهام خصوصی صرف ریسک نقدشوندگی خود را (که معمولاً برای سرمایه‌گذاری‌های مرحله اولیه ۳ تا ۵ درصد بالاتر از بازده عمومی است) توجیه می‌کند یا خیر. تحلیل‌های تجربی با استفاده از PME نشان داده‌اند که اگرچه صندوق‌های چارک بالا اغلب عملکردی بهتر از معیارهای عمومی دارند، اما صندوق‌های میانه از زمان بحران مالی جهانی بازده‌هایی قابل مقایسه یا کمتر از شاخص‌های عمومی ارائه کرده‌اند که این امر بر استراتژی‌های تخصیص شرکای محدود تأثیر می‌گذارد.

معادل بازار عمومی (PME) ابزاری برای سنجش عملکرد است که برای محک‌زنی بازده صندوق‌های سهام خصوصی و سرمایه‌گذاری خطرپذیر در برابر یک شاخص بازار عمومی استفاده می‌شود و این کار را با شبیه‌سازی الگوی جریان نقدینگی صندوق در یک سبد سرمایه‌گذاری عمومی فرضی انجام می‌دهداین رویکرد نسبتی را به دست می‌دهد که در آن، مقدارِ بزرگ‌تر از ۱ نشان‌دهنده عملکرد بهتر نسبت به شاخص معیار عمومی است، در حالی که مقدارِ کمتر از ۱ نشان‌گر عملکرد ضعیف‌تر استشکل اولیه آن، که به PME لانگ-نیکلز معروف است، برای محاسبه این نسبت، آورده‌ها و توزیع‌های صندوق خصوصی را بر اساس بازده‌های متناظر شاخص عمومیِ انتخاب‌شده تعدیل می‌کند.

هدف اصلی PME غلبه بر محدودیت‌های نرخ بازده داخلی (IRR) است؛ معیاری که ارزش زمانی پول را در ارتباط با فرصت‌های بازار عمومی نادیده می‌گیرد و به دلیل حساسیت به مفروضات زمان‌بندی جریان نقدینگی، می‌تواند عملکرد سرمایه‌گذاری‌های نقدناپذیر مانند سهام خصوصی و سرمایه‌گذاری خطرپذیر را بیش از حد واقعی نشان دهدبا لحاظ کردن هزینه فرصت تخصیص سرمایه به بازارهای خصوصی به جای جایگزین‌های نقدپذیر عمومی، PME به سرمایه‌گذاران امکان می‌دهد ارزیابی کنند که آیا صندوق‌های خصوصی بازده مازادی ایجاد می‌کنند که نقدناپذیری، کارمزدهای بالاتر و دوره‌های طولانی‌تر قفل شدن سرمایه را توجیه کند یا خیراین ویژگی، آن را به ابزاری به‌ویژه ارزشمند برای سرمایه‌گذاران نهادی تبدیل می‌کند که در حال ارزیابی تخصیص دارایی‌های جایگزین در سبدهای متنوع هستند.

PME در اواخر دهه ۱۹۹۰ به عنوان روشی استاندارد برای مقایسه سرمایه‌گذاری‌های خصوصی با بازارهای عمومی ظهور کرد که هم‌زمان با گسترش قابل توجه دارایی‌های تحت مدیریت سهام خصوصی از حدود ۶۰۰ میلیارد دلار در سال ۲۰۰۰ به ۱.۷ تریلیون دلار تا سال ۲۰۱۰ بوداین رشد، نیاز به معیارسنجی دقیق برای کمی‌سازی مزایای نسبی بازارهای خصوصی را در بحبوحه افزایش پذیرش نهادی برجسته کرد.

توسعه تاریخی

متدولوژی معادل بازار عمومی (PME) در اواسط دهه ۱۹۹۰ به عنوان ابزاری برای محک‌زنی عملکرد سهام خصوصی در برابر بازارهای عمومی شکل گرفت و چالش‌های نقدناپذیری و جریان‌های نقدینگی نامنظم در معیارهای سنتی مانند نرخ بازده داخلی (IRR) را مورد توجه قرار داد. رویکرد بنیادین، معروف به PME لانگ-نیکلز یا روش مقایسه شاخص (ICM)، توسط آستین ام. لانگ سوم و کریگ جی. نیکلز در مقاله کاری سال ۱۹۹۶ آنها با عنوان «یک معیار سرمایه‌گذاری خصوصی» معرفی شد. این روش یک سرمایه‌گذاری فرضی در بازار عمومی را شبیه‌سازی می‌کند که زمان‌بندی و بزرگی جریان‌های نقدی صندوق خصوصی را منعکس می‌کند و معمولاً از شاخص‌هایی مانند S&P 500 برای ارزیابی عملکرد نسبی استفاده می‌کندکاربردهای اولیه بر ساده‌سازی مقایسه‌ها برای سرمایه‌گذاران نهادی تمرکز داشتند و PME را به عنوان جایگزینی عملی برای IRR جهت ارزیابی خلق ارزش فراتر از بازده‌های بازار تثبیت کردند.

در سال ۲۰۰۵، استیون ان. کاپلان و آنتوانت شوار گونه ساده‌تری را در مقاله اثرگذار خود با عنوان «عملکرد سهام خصوصی: بازده‌ها، پایداری و جریان‌های سرمایه» که در Journal of Finance منتشر شد، پیشنهاد کردند. روش PME کاپلان-شوار نسبتی از ارزش فعلی توزیع‌های سهام خصوصی به آورده‌ها را محاسبه می‌کند که با نرخ‌های بازار عمومی تنزیل شده‌اند و معیاری مبتنی بر ضریب ارائه می‌دهد که از حساسیت IRR به زمان‌بندی جریان نقدینگی جلوگیری می‌کند. این اقتباس به دلیل سهولت محاسباتی و توانایی مدیریت قوی‌تر جریان‌های نقدی چنددوره ای مورد توجه قرار گرفت و بر تحلیل‌های دانشگاهی و حرفه‌ای در مورد پایداری سهام خصوصی و جریان‌های سرمایه تأثیر گذاشت.

اصلاحات در اوایل دهه ۲۰۰۰ برای رفع محدودیت‌ها در مدیریت توزیع‌های زودهنگام و سرمایه‌گذاری‌های تکمیلی ادامه یافت. در سال ۲۰۰۳، کریستوف رووینز در مقاله‌ای با عنوان «معیارسنجی سهام خصوصی با +PME» که در Venture Capital Journal منتشر شد، روش +PME را معرفی کرد؛ او یک عامل مقیاس‌بندی را برای تعدیل توزیع‌ها و جلوگیری از منفی شدن ارزش سبد عمومی گنجاند تا بدین وسیله صندوق‌هایی با خروج‌های زودهنگام یا فراخوان‌های سرمایه اضافی را بهتر پوشش دهدبعداً در سال ۲۰۱۳، مؤسسه کمبریج (Cambridge Associates) روش PME اصلاح‌شده (mPME) را توسعه داد تا دقت چنددوره‌ای را با مقیاس‌بندی پویای جریان‌های نقدی ارتقا دهد و خطاهای تقریبی را در معیارهای بلندمدت کاهش دهد.

تا دهه ۲۰۱۰، متدولوژی‌های PME شاهد پذیرش گسترده برای گزارش‌دهی استاندارد در سهام خصوصی بودند و نهادهای صنعتی مانند انجمن شرکای محدود نهادی (ILPA) استفاده از آن‌ها را در دستورالعمل‌هایی نظیر مقاله سفید سال ۲۰۱۷ در مورد انتخاب معیار سیاست‌گذاری، برای بهبود شفافیت و قابلیت مقایسه بین صندوق‌ها ترویج کردندتا سال ۲۰۲۵، PME همچنان به عنوان یک معیار اصلی در پرونده‌های رگولاتوری و راستی‌آزمایی سرمایه‌گذاران باقی مانده است و اصلاحات مداومی برای پرداختن به چالش‌های نوظهوری مانند ادغام ESG و نوسانات بازار در آن صورت می‌گیرد.

انتخاب شاخص بازار عمومی

انتخاب یک شاخص بازار عمومی گامی حیاتی در محاسبه معادل بازار عمومی (PME) است، زیرا شاخص معیاری را تعیین می‌کند که عملکرد صندوق خصوصی در برابر آن ارزیابی می‌شود. معیار اصلی، ارتباط آن با استراتژی سرمایه‌گذاری صندوق است تا اطمینان حاصل شود که شاخص مذکور، تمرکز جغرافیایی، ارزش بازار (Market Cap) و بخش‌های تحت پوشش سرمایه‌گذاری‌های زیربنایی را منعکس می‌کند. برای مثال، صندوق‌های سرمایه‌گذاری خطرپذیر که شرکت‌های کوچک آمریکایی را هدف قرار می‌دهند، اغلب از شاخص Russell 2000 استفاده می‌کنند، در حالی که پرتفوی‌های سهام خصوصی جهانی ممکن است برای پوشش گسترده سهام بین‌المللی، شاخص MSCI World را به عنوان معیار قرار دهند. علاوه بر این، شاخص باید داده‌های جامع بازده کل، شامل سود سهام و عواید سرمایه‌ای را ارائه دهد تا فرصت‌های سرمایه‌گذاری مجدد قابل مقایسه با جریان‌های نقدی صندوق خصوصی را به دقت منعکس کند .

ملاحظات کلیدی در انتخاب شاخص شامل تواتر داده‌ها، همسویی ارزی و کاهش سوگیری‌هاست. داده‌های بازده ماهانه معمولاً به دلیل عملی بودن در تطبیق با جریان‌های نقدی نامنظم خصوصی ترجیح داده می‌شوند، اگرچه داده‌های روزانه ممکن است برای دقت در افق‌های زمانی کوتاه‌تر استفاده شوند. تطبیق ارزی، قابلیت مقایسه را تضمین می‌کند؛ به این صورت که شاخص‌ها باید به ارز پایه صندوق (مانند دلار آمریکا برای صندوق‌های آمریکای شمالی یا یورو برای سرمایه‌گذاری‌های منطقه یورو) باشند تا از انحرافات نرخ ارز جلوگیری شود. برای مقابله با سوگیری بقا (Survivorship bias)، که در آن عملکرد تاریخی شاخص ممکن است با حذف شرکت‌های ورشکسته بازده‌ها را بیش از حد نشان دهد، تحلیلگران شاخص‌های خوش‌ساخت و موزون شده با ارزش بازار مانند S&P 500 یا MSCI World را انتخاب می‌کنند که تعدیلات مربوط به حذف نمادها را لحاظ کرده و پوشش جامعی از دنیای سهام حفظ می‌کنند. این عوامل در مجموع تضمین می‌کنند که شاخص به عنوان پیش‌نیازی قابل اعتماد برای تنزیل جریان نقدی در انواع مختلف PME عمل کند .

در چارچوب معادل بازار عمومی (PME)، جریان‌های نقدی حاصل از سرمایه‌گذاری‌های خصوصی دقیقاً زمان‌بندی می‌شوند تا دیدگاه سرمایه‌گذار را منعکس کنند؛ جایی که فراخوان‌های سرمایه نشان‌دهنده خروجی‌ها (جریان‌های نقدی منفی) نیازمند سرمایه‌گذاری در صندوق هستند و توزیع‌ها نشان‌دهنده ورودی‌ها (جریان‌های نقدی مثبت) بازگردانده شده به سرمایه‌گذار می‌باشنداین جریان‌های نقدی معمولاً با دقت ماهانه یا حتی دقیق‌تر، مانند روزهای خاص، تاریخ‌گذاری می‌شوند تا سرعت نامنظم تعهدات و تحقق‌های سهام خصوصی را ثبت کننددر تاریخ انحلال یا ارزش‌گذاری صندوق، هرگونه ارزش خالص دارایی (NAV) باقی‌مانده به عنوان یک جریان نقدی مثبت نهایی در نظر گرفته می‌شود که شبیه‌سازی توزیع کامل دارایی‌های باقی‌مانده به سرمایه‌گذار است.

فرآیند تنزیل در PME، جریان‌های نقدی خصوصی را در یک شاخص معیار عمومی بازسازی می‌کند؛ بدین صورت که بازده‌های شاخص را اعمال می‌کند تا زمان‌بندی و بزرگی سرمایه‌گذاری‌ها و برداشت‌ها را تقلید کند. برای هر فراخوان سرمایه، مبلغی معادل به صورت فرضی در شاخص عمومی (مانند S&P 500) در تاریخ فراخوان سرمایه‌گذاری می‌شود و تا تاریخ توزیع متناظر یا دوره پایانی، بازده کسب می‌کندسپس توزیع‌ها با برداشت مبالغ مشخص شده از سبد انباشته عمومی در تاریخ‌های مربوطه بازسازی می‌شوند و هرگونه مانده باقی‌مانده به جلو منتقل می‌شود تا ارزش فعلی خالص یا ارزش نهایی انباشته شود که بتوان آن را با عملکرد صندوق خصوصی مقایسه کرداین بازسازی با استفاده از بازده‌های محقق شده بازار عمومی در دوره‌های نگهداری دقیقی که توسط برنامه جریان نقدی خصوصی دیکته شده است، هزینه فرصت سرمایه را لحاظ می‌کند.

فرآیند گام‌به‌گام با انتخاب یک شاخص بازار عمومی مناسب، مانند S&P 500، به عنوان ورودی برای تولید بازده آغاز می‌شود. سپس جریان‌های نقدی عمومیِ فرضی ایجاد می‌شوند تا زمان‌بندی مشارکت‌های صندوق خصوصی (به عنوان خروجی) و توزیع‌ها (به عنوان ورودی) را منعکس کنند، و بازده‌های شاخص برای تعدیل این جریان‌ها در دوره‌های بین تاریخ‌های جریان نقدی اعمال می‌شوند. نرخ بازده داخلی (IRR) برای این جریان‌های نقدی عمومی محاسبه می‌شود و یک IRR معیار عمومی مؤثر را ارائه می‌دهد که زمان‌بندی نامنظم سرمایه‌گذاری‌های سهام خصوصی را در نظر می‌گیرد. این IRR عمومی با IRR صندوق خصوصی مقایسه می‌شود تا عملکرد نسبی تعیین گردد، جایی که IRR خصوصیِ بالاتر نشان‌دهنده عملکرد بهتر است.

کاربرد در ارزیابی عملکرد

شرکای محدود (LPs) در سهام خصوصی به طور گسترده‌ای از گونه‌های PME در طی فرآیند راستی‌آزمایی (Due diligence) استفاده می‌کنند تا عملکرد صندوق را نسبت به معیارهای بازار عمومی ارزیابی کنند و مقایسه‌های همگنی (سیب با سیب) را که نقدناپذیری و زمان‌بندی جریان نقدی را لحاظ می‌کنند، امکان‌پذیر سازند. این رویه توسط پایگاه‌های داده‌ای نظیر پرکین (Preqin) تسهیل می‌شود که ابزارهای معیارسنجی PME را بر اساس داده‌های عملکرد هزاران صندوق ارائه می‌دهند و به LPها اجازه می‌دهند بازده خالص را در برابر شاخص‌هایی مانند S&P 500 یا MSCI World با تعدیل تاریخ‌های مشارکت و توزیع ارزیابی کنند. تحلیل‌های پرکین نشان می‌دهد که بسیاری از صندوق‌های تملک (Buyout) بین سال‌های ۲۰۰۰ تا ۲۰۱۰ بر اساس معیارهای PME عملکرد بهتری نسبت به معیارهای عمومی داشته‌اند. تا سال ۲۰۲۵، پرکین معیارهایی را بر اساس بیش از ۱۰۰,۰۰۰ ترکیب از ویژگی‌های صندوق ارائه می‌دهد.

استانداردهای جهانی عملکرد سرمایه‌گذاری (GIPS) نسخه ۲۰۲۰، استفاده از PME را به عنوان یک معیار اختیاری برای سرمایه‌گذاری‌های بازار خصوصی مجاز دانسته و توصیه می‌کنند تا ارقام نرخ بازده داخلی (IRR) را در بستر مناسب قرار دهند، و در صورتی که PME در گزارش‌های صندوق‌های ترکیبی یا تجمیعی ارائه شود، شرکت‌ها ملزم به افشای شاخص بازار عمومیِ مورد استفاده هستند. این همسویی اختیاری، گزارش‌دهی شفاف را ترویج می‌کند و به رویه‌ای رایج در میان شرکت‌های منطبق با استانداردها تبدیل شده است.

در ارزیابی صندوق‌های سرمایه‌گذاری خطرپذیر (VC) در طول حباب‌های فناوری، مانند دوران دات‌کام در اواخر دهه ۱۹۹۰، گونه +PME اغلب به دلیل توانایی‌اش در مدیریت توزیع‌های بسیار بزرگ ناشی از عرضه‌های اولیه عمومی (IPO) ترجیح داده می‌شود و ارزیابی دقیق‌تری از خلق ارزش در بحبوحه بازارهای عمومی پرنوسان ارائه می‌دهد. برای مثال، تحلیل BVCA از صندوق‌های VC بریتانیا از سال ۲۰۰۱ به بعد نشان می‌دهد که سرمایه خصوصی، ضرایب KS-PME حدود ۱.۳ تا ۱.۴ برابر شاخص‌های عمومی ایجاد کرده است و پرتفوی‌های متمرکز بر فناوری عملکرد بالاتری را نشان داده‌اند. طبق نظرسنجی سنجش عملکرد BVCA در سال ۲۰۲۴، صندوق‌های متمرکز بر فناوری بالاترین ضرایب ارزش کل به سرمایه پرداخت‌شده (TVPI) را گزارش کردند. در مقابل، در دوران‌های رکود سهام خصوصی مانند بحران مالی ۲۰۰۸، سادگی PME کاپلان-شوار آن را برای ارزیابی‌های سریع مناسب می‌سازد، همان‌طور که کاربرد آن در صندوق‌های تملک ایالات متحده نشان داد؛ جایی که نسبت‌های PME زیر ۱.۰ نشان‌دهنده عملکرد ضعیف‌تر نسبت به S&P 500 بود و LPها را به تعدیل تخصیص‌ها واداشت.

بهترین تجربیات (Best practices) در ارزیابی عملکرد سهام خصوصی بر ترکیب PME با IRR تأکید دارند تا دیدگاهی جامع ارائه دهند، زیرا IRR به تنهایی می‌تواند بازده‌ها را در محیط‌های با نرخ بهره پایین بیش از حد نشان دهد، در حالی که PME بستری مرتبط با بازار فراهم می‌کند. کارشناسان توصیه می‌کنند برای لحاظ کردن تغییرپذیری PME و اطمینان از نتایج مستحکم، تحلیل‌های حساسیت روی انتخاب شاخص انجام شود—مانند Russell 2000 برای VC در مقابل MSCI World برای PE جهانی؛ برای مثال، مؤسسه کمبریج (Cambridge Associates) توصیه می‌کند که PME در کنار ضرایب ارزش کل به سرمایه پرداخت‌شده (TVPI) بررسی شود تا اثرات زمان‌بندی متوازن گردد. این رویکرد یکپارچه، همان‌طور که در دستورالعمل‌های صنعت ترسیم شده است، به LPها کمک می‌کند تا از اتکای بیش از حد به هر معیار واحدی اجتناب کنند و از تصمیمات تخصیص مجددِ آگاهانه پشتیبانی می‌کند.

تاریخچه سرمایه‌گذاری خصوصی (Private Equity) و سرمایه‌گذاری خطرپذیر (Venture Capital)

سرمایه‌گذاری خصوصی و سرمایه‌گذاری خطرپذیر، سازوکارهایی مالی هستند که سرمایه سهامی را به شرکت‌های خصوصی تزریق می‌کنند. در این میان، سرمایه‌گذاری خطرپذیر شرکت‌های نوپا و پرریسک را – عمدتاً در حوزه‌های فناوری و نوآوری – هدف قرار می‌دهد؛ در حالی که سرمایه‌گذاری خصوصی طیف وسیع‌تری شامل تملک شرکت‌ها، تأمین سرمایه در مراحل رشد و تجدید ساختار کسب‌وکارهای تثبیت‌شده را در بر می‌گیرد. این بخش اغلب با استفاده از اهرم بدهی و از طریق بهبودهای عملیاتی و تغییر جایگاه استراتژیک، به دنبال افزایش بازده سرمایه است.

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی جاده مخصوص ،تاریخچه این حوزه به سال ۱۹۴۶ در ایالات متحده و تأسیس «شرکت تحقیق و توسعه آمریکا» (ARDC) بازمی‌گردد. این شرکت که توسط ژرژ دوریو و همکارانش بنیان نهاده شد، نخستین نهاد مدرن سرمایه‌گذاری خطرپذیر بود و سرمایه‌گذاری‌های تحول‌آفرینی انجام داد؛ از جمله خرید سهامی به ارزش ۷۰ هزار دلار در «شرکت تجهیزات دیجیتال» (DEC) که در زمان خروج، ۳۵۵ میلیون دلار بازدهی داشت. این موفقیت قدرتِ سرمایه‌ صبور و همراه با مشارکت مدیریتی را در پرورش دستاوردهای بزرگ فناورانه به اثبات رساند.

در ادامه، محرک‌های قانونی پذیرش نهادی این صنعت را شتاب بخشیدند: «قانون سرمایه‌گذاری کسب‌وکارهای کوچک» مصوب ۱۹۵۸، به صندوق‌های تحت حمایت دولت اجازه داد تا تأمین مالی مراحل اولیه را تقویت کنند. همچنین اصلاحیه سال ۱۹۷۹ در قانون امنیت درآمد بازنشستگی کارکنان (ERISA) و تغییر قاعده «فرد محتاط»، به صندوق‌های بازنشستگی اجازه داد تا ۱۰ درصد از دارایی‌های خود را به این نوع سرمایه‌گذاری‌های کم‌نقدشوند اختصاص دهند که این امر منجر به آزادسازی میلیاردها دلار تعهد سرمایه‌گذاری شد.

دهه ۱۹۷۰ دوران بلوغ این صنعت بود. شرکت‌های پیشگامی همچون سکویا کپیتال و کلاینر پرکینز در سال ۱۹۷۲ ظهور کردند تا با تأمین مالی شرکت‌هایی نظیر اینتل و اپل، سوخت انقلاب‌های نیمه‌هادی و نرم‌افزاری در سیلیکون‌ولی را فراهم کنند. هم‌زمان، سرمایه‌گذاری خصوصی نیز از طریق متخصصان «تملک اهرمی» (LBO) مانند کولبرگ کراویس رابرتز (KKR، تأسیس ۱۹۷۶) رسمیت یافت. این شرکت‌ها با بهره‌گیری از بازارهای اعتباری مقررات‌زدایی‌شده و مشوق‌های مالیاتی، شرکت‌های سهامی عام با عملکرد ضعیف را خریداری و خصوصی‌سازی کرده و از طریق افزایش بهره‌وری، ارزش‌آفرینی می‌کردند.

دهه ۱۹۸۰ که به «عصر طلایی» سرمایه‌گذاری خصوصی شهرت دارد، شاهد رشد انفجاری این صنعت در میان نرخ‌های بهره پایین و تأمین مالی از طریق اوراق قرضه پربازده (Junk Bonds) بود. اوج این دوران در تملک ۳۱.۱ میلیارد دلاری آر.جی.آر نابیسکو (RJR Nabisco) توسط KKR در سال ۱۹۸۹ نمایان شد که بزرگترین معامله آن زمان محسوب می‌شد. البته این مسیر بی‌خطر نبود؛ ورشکستگی‌های پرسروصدایی مانند روکو (Revco) خطرات ناشی از توسعه بیش‌ازحد متکی بر بدهی را در میان چرخه‌های اقتصادی برجسته کرد.

در همین حال، سرمایه‌گذاری خطرپذیر با تشکیل «انجمن ملی سرمایه‌گذاری خطرپذیر» در سال ۱۹۷۳ منسجم‌تر شد و در دهه ۱۹۹۰ به مجرایی برای ظهور تک‌شاخ‌های (Unicorns) عصر دات‌کام تبدیل گردید. هرچند پس از ترکیدن حباب سال ۲۰۰۰ منقبض شد، اما دوباره با تمرکز بر پلتفرم‌های فناوری مقیاس‌پذیر احیا گردید.

تا دهه ۲۰۱۰، این بخش‌های درهم‌تنیده جهانی شدند و بیش از ۴ تریلیون دلار دارایی تحت مدیریت گردآوری کردند. شواهد تجربی حاصل از مطالعات بلندمدت نشان می‌دهد که عملکرد خالص این صندوق‌ها (پس از کسر کارمزدها) بهتر از معیارهای بازار عمومی بوده است. این موفقیت ناشی از ارزیابی‌های موشکافانه (Due Diligence)، اصلاحات حاکمیتی و همسو کردن منافع سرمایه‌گذاران و مجریان است؛ موضوعی که در تقابل با روایت‌های «غارتگری» قرار می‌گیرد و بر ارزش‌آفرینی داده‌محور تأکید دارد، هرچند انتقاداتی نیز وجود دارد که اغلب توسط گزارش‌های دارای سوگیری نهادی تقویت می‌شوند.

Buy and Sell indication on stock financial diagram vector illustration

بنیان‌های اولیه (پیش از ۱۹۸۰)

پیش‌درآمدهای پیش از جنگ جهانی دوم

بانک‌های تجاری (Merchant banks) در قرن‌های ۱۷ و ۱۸ در اروپا پدید آمدند و از تجارتخانه‌هایی تکامل یافتند که تجارت بین‌المللی را از طریق سهامداری مستقیم و اعطای وام به شرکت‌ها تأمین مالی می‌کردند و بدین ترتیب پایه‌های شیوه‌های بعدی سرمایه‌گذاری خصوصی را بنا نهادند. در ایالات متحده و در طول قرن نوزدهم، گسترش صنعت و خطوط راه‌آهن رشد مؤسسات مشابهی را برانگیخت. شرکت‌هایی مانند جی.پی. مورگان و شرکا (تأسیس ۱۸۹۵) تأمین مالی سهامی را فراهم کرده و ادغام شرکت‌ها را مشابه خریدهای امروزی (Buyouts) مدیریت می‌کردند. برای مثال، جی.پی. مورگان در سال ۱۹۰۱ با خرید منافع فولادی «اندرو کارنگی» به مبلغ ۴۸۰ میلیون دلار، تشکیل شرکت فولاد ایالات متحده (U.S. Steel) را رهبری کرد. این مبلغ از طریق سندیکایی تأمین شد که ۳۰۰ میلیون دلار اوراق قرضه و ۵۰۰ میلیون دلار سهام منتشر کرد که نشان‌دهنده استفاده اولیه از ساختارهای اهرمی برای کنترل و سازماندهی مجدد شرکت‌های خصوصی بود.

پیش از رسمی شدن سرمایه‌گذاری خطرپذیر (Venture Capital)، خانواده‌های ثروتمند آمریکایی نظیر واندربیلت‌ها، راکفلرها و ویتنی‌ها به عنوان تأمین‌کنندگان اصلی سرمایه ریسک‌پذیر برای شرکت‌های خصوصی عمل می‌کردند. آن‌ها اغلب از طریق سندیکاهای غیررسمی، فناوری‌ها و صنایع با پتانسیل بالا اما اثبات‌نشده را هدف قرار می‌دادند. این گروه‌ها در اوایل قرن بیستم در بخش‌هایی مانند هوانوردی و خودرو سرمایه‌گذاری کردند؛ برای نمونه، خانواده ویتنی در سال ۱۹۲۷ از پان امریکن ایرویز حمایت کرد و رشد آن را پیش از عرضه عمومی به یک خط هوایی بزرگ ممکن ساخت. این سرمایه‌گذاری‌ها با پذیرش نقدشوندگی پایین و ریسک بالا در ازای رشد سهام و بدون اتکا به بازارهای عمومی، مشابه سرمایه‌گذاری خطرپذیر عمل می‌کردند، هرچند فاقد ساختارهای صندوق‌های تجمیعی بودند که پس از جنگ جهانی دوم ظهور کردند.

این فعالیت‌های پیش از جنگ جهانی دوم، اگرچه موردی (Ad hoc) و تحت سلطه ثروت فردی یا خانوادگی بودند، با تأکید بر مشارکت فعال در تأمین مالی کسب‌وکار، تجدید ساختار و رشد (متمایز از سرمایه‌گذاری منفعل در بازار سهام)، سوابق علی برای سرمایه‌گذاری خصوصی و سرمایه‌گذاری خطرپذیر ایجاد کردند. برخلاف مدل‌های نهادی بعدی، آن‌ها در میان مقررات محدود فعالیت می‌کردند و برای کاهش عدم تقارن اطلاعاتی به شبکه‌های شخصی و شهرت متکی بودند.

ریشه‌های پس از جنگ جهانی دوم و نهادی‌سازی

دوران پس از جنگ جهانی دوم با ظهور سرمایه‌گذاری خطرپذیر سازمان‌یافته به عنوان یک رویکرد متمایز سرمایه‌گذاری همراه بود که ناشی از نیاز به تجاری‌سازی نوآوری‌های فناورانه زمان جنگ و حمایت از شرکت‌های کارآفرینانه در اقتصاد رو به رشد ایالات متحده بود. در سال ۱۹۴۶، شرکت تحقیق و توسعه آمریکا (ARD) به عنوان نخستین شرکت سرمایه‌گذاری خطرپذیر مدرن توسط پروفسور جورج دوریو از مدرسه کسب‌وکار هاروارد و صنعتگری به نام رالف فلندرز تأسیس شد. ARD به عنوان یک صندوق سرمایه‌گذاری بسته و سهامی عام فعالیت می‌کرد و حدود ۵ میلیون دلار از سرمایه‌گذاران نهادی و حقیقی جمع‌آوری کرد تا استارتاپ‌های پرریسک و با پتانسیل بالا، به‌ویژه آن‌هایی که از پیشرفت‌های علمی و مهندسی تحقیقات نظامی بهره می‌بردند را تأمین مالی کند. این ساختار نشان‌دهنده تغییری از سرمایه‌گذاری‌های خانوادگی موردی به یک مدل سیستماتیک و حرفه‌ای بود که هدف آن پرورش نوآوری خارج از وام‌دهی سنتی بانکی بود.

هم‌زمان و در همان سال، شرکت جی.اچ. ویتنی (J.H. Whitney & Company) توسط خانواده ویتنی تشکیل شد و بر سرمایه‌گذاری سهامی در شرکت‌های مصرف‌کننده و در حال رشد که قادر به تأمین مالی متعارف نبودند، تمرکز کرد. برخلاف تأکید ARD بر فناوری، ویتنی بخش‌های متنوعی مانند فرآوری مواد غذایی و رسانه را هدف قرار داد که نمونه آن سهام اولیه در نوآوری‌هایی مانند کنسانتره آب پرتقال «مینوت مید» (Minute Maid) بود. این نهادهای پیشگام، با تأکید بر خلق ارزش بلندمدت به جای سفته‌بازی کوتاه‌مدت، امکان‌پذیری صندوق‌های اختصاصی برای خرید سهام اقلیت در شرکت‌های خصوصی را نشان دادند و پایه‌های سرمایه‌گذاری خصوصی را بنا نهادند. با این حال، مقیاس آن‌ها محدود بود؛ به طوری که ARD در ابتدا کمتر از ۱۰ میلیون دلار تعهدات را مدیریت می‌کرد که بازتابی از بدبینی سرمایه‌گذاران نسبت به استراتژی‌های پرریسک و اثبات‌نشده در میان بازسازی اقتصادی پس از جنگ بود.

نهادی‌سازی با مداخله دولت فدرال برای رفع خلأهای سرمایه‌ای کسب‌وکارهای کوچک شتاب گرفت. قانون سرمایه‌گذاری کسب‌وکارهای کوچک مصوب ۱۹۵۸ به «اداره کسب‌وکارهای کوچک» (SBA) اجازه داد تا به شرکت‌های سرمایه‌گذاری کسب‌وکارهای کوچک (SBIC) مجوز داده و بخشی از بودجه آن‌ها را تأمین کند. این قانون اهرم‌های تحت حمایت دولت (تا سه برابر سرمایه خصوصی) را برای سرمایه‌گذاری در سهام و بدهی شرکت‌های کوچک فراهم کرد. تا سال ۱۹۶۰، بیش از ۱۰۰ شرکت SBIC فعال بودند که حدود ۳۰۰ میلیون دلار تأمین مالی تزریق کردند و مشارکت گسترده‌تر بانک‌ها و مؤسساتی را که نسبت به ریسک‌های خالص سرمایه‌گذاری خطرپذیر محتاط بودند، برانگیختند. این چارچوب قانونی، سرمایه‌گذاری‌های شبیه به سهام خصوصی را مشروعیت بخشید، عملیات را استاندارد کرد و برخی از مسائل نمایندگی (Agency issues) را از طریق نظارت کاهش داد، اگرچه توسعه اقتصادی را بر بازده خالص اولویت می‌داد که بر ساختارهای اولیه صندوق‌ها به سمت پرتفوهای متنوع و کم‌ریسک‌تر تأثیر گذاشت.

این تحولات با گذار از تلاش‌های غیررسمی و فردمحور به نهادهای تنظیم‌شده با استخرهای سرمایه مقیاس‌پذیر، سرمایه‌گذاری خصوصی و سرمایه‌گذاری خطرپذیر را نهادینه کردند، هرچند رشد تا دهه ۱۹۶۰ به دلیل نرخ بالای شکست و خروجی‌های محدود از طریق بازارهای عمومی اندک بود. موفقیت نهایی ARD، به‌ویژه سرمایه‌گذاری ۷۰ هزار دلاری در «شرکت تجهیزات دیجیتال» (DEC) که تا سال ۱۹۷۱ بیش از ۳۵۵ میلیون دلار بازدهی داشت، این مدل را تأیید کرد اما کمیابی بازده‌های فوق‌العاده در میان عملکرد کلی ضعیف‌تر را برجسته ساخت.

ظهور سرمایه‌گذاری خطرپذیر در سیلیکون‌ولی (دهه‌های ۱۹۵۰ تا ۱۹۷۰)

گسترش بخش الکترونیک سیلیکون‌ولی پس از جنگ جهانی دوم که با قراردادهای دفاعی و مؤسساتی مانند دانشگاه استنفورد تغذیه می‌شد، با ایجاد تقاضا برای تأمین مالی استارتاپ‌های نوآور در زمینه نیمه‌هادی‌ها و محاسبات، زمینه را برای سرمایه‌گذاری خطرپذیر فراهم کرد. سرمایه‌گذاری‌های اولیه به جای ساختارهای رسمی VC، بر افراد ثروتمند، سرمایه‌گذاری‌های شرکتی و مشوق‌های دولتی متکی بود. یک رویداد محوری در سال ۱۹۵۷ رخ داد، زمانی که بانکدار سرمایه‌گذاری، آرتور راک، تأمین مالی «فرچایلد سمیکانداکتور» (Fairchild Semiconductor) را تسهیل کرد و به مهندسان «هشت خائن» (Traitorous Eight) که از شاکلی سمیکانداکتور جدا شده بودند، اجازه داد تا از حمایت شرکت دوربین و ابزار فرچایلد برخوردار شوند؛ شرکتی که حدود ۱.۵ میلیون دلار برای تأسیس این زیرمجموعه سرمایه‌گذاری کرد.

قانون سرمایه‌گذاری کسب‌وکارهای کوچک ایالات متحده در سال ۱۹۵۸ شرکت‌های SBIC را تأسیس کرد که به سرمایه‌گذاران خصوصی اجازه می‌داد از بودجه دولتی برای استارتاپ‌های پرریسک استفاده کنند. این امر سرمایه را به شرکت‌های سیلیکون‌ولی تزریق کرد و تغییری به سوی تأمین مالی ریسکِ نهادینه‌شده را رقم زد. در سال ۱۹۶۱، راک به سان‌فرانسیسکو نقل مکان کرد و با تامی دیویس شرکت «دیویس و راک» را تأسیس نمود. آن‌ها ۵ میلیون دلار از شرکای محدود (Limited Partners) جمع‌آوری کردند تا به اولین مشارکت اختصاصی سرمایه‌گذاری خطرپذیر در منطقه خلیج (Bay Area) تبدیل شوند. این شرکت ۳ میلیون دلار در معاملات مختلف از جمله «ساینتیفیک دیتا سیستمز» (که در سال ۱۹۶۹ توسط زیراکس به مبلغ ۹۴۰ میلیون دلار خریداری شد) و «تله‌داین» سرمایه‌گذاری کرد و تا سال ۱۹۶۸ به ۱۰۰ میلیون دلار بازدهی رسید. این مدل مشارکت محدود که بر «سود عملکرد» (Carried Interest) برای مدیران تأکید داشت، بسیار موفق بود و بر ساختارهای بعدی VC تأثیر گذاشت.

در طول دهه ۱۹۶۰، فعالیت‌های VC همگام با رونق نیمه‌هادی‌ها رشد کرد. راک شخصاً در سال ۱۹۶۸ یک سرمایه‌گذاری ۲.۵ میلیون دلاری را در شرکت اینتل رهبری کرد و سهام بنیان‌گذاران آن، رابرت نویس و گوردون مور، را از فرچایلد تأمین نمود. صندوق‌های اولیه دیگری مانند «ساتر هیل ونچرز» در سال ۱۹۶۲ و «میفیلد فاند» در سال ۱۹۶۹ ظهور کردند که بر استارتاپ‌های فناوری متمرکز بودند. دهه ۱۹۷۰ شاهد شتاب حرفه‌ای‌سازی بود: یوجین کلاینر (یکی از هم‌بنیان‌گذاران فرچایلد) و تام پرکینز در سال ۱۹۷۲ شرکت کلاینر پرکینز را تأسیس کردند و اولین دفتر VC را در جاده «سند هیل» (Sand Hill Road) افتتاح نمودند و در شرکت‌های رایانه‌ای مانند «تاندم کامپیوترز» سرمایه‌گذاری کردند. هم‌زمان، دان ولنتاین در سال ۱۹۷۲ سکویا کپیتال را تأسیس کرد که سرمایه‌گذاری‌های نیمه‌هادی و نرم‌افزاری از جمله آتاری را هدف قرار داد. این شرکت‌ها در منلو پارک متمرکز شدند و اکوسیستمی را پرورش دادند که در دهه‌های بعد از بیش از ۹۰۰ سرمایه‌گذاری تنها توسط کلاینر پرکینز حمایت کرد، اگرچه رکود سال‌های ۱۹۷۳ تا ۱۹۷۵ موقتاً دسترسی به سرمایه را محدود کرد.

خریدهای اهرمی اولیه و ساختارهای سرمایه‌گذاری خصوصی (دهه‌های ۱۹۵۰ تا ۱۹۷۰)

خریدهای اهرمی اولیه (LBOs) در دهه ۱۹۵۰ شکل اولیه‌ای از تأمین مالی تملک با پشتوانه دارایی بود، جایی که خریداران از حداقل سرمایه شخصی استفاده می‌کردند و برای تکمیل معاملات به شدت به بدهی تضمین‌شده با دارایی‌های مشهود شرکت هدف متکی بودند. در سال ۱۹۵۵، مالکوم مک‌لین از صنایع مک‌لین یکی از اولین معاملات از این نوع را با خرید شرکت کشتی‌رانی پان-آتلانتیک اجرا کرد. او از حدود ۶ میلیون دلار حاصل از فروش دارایی‌های کامیون‌رانی خود به اضافه وجوه استقراضی که با ناوگان تانکرهای قدیمی شرکت خریداری‌شده وثیقه شده بود، استفاده کرد. این ساختار که اغلب تملک «بوت‌سترپ» (Bootstrap) یا خودگردان نامیده می‌شد، شامل بازپرداخت بدهی از جریان‌های نقدی عملیاتی شرکت خریداری‌شده بود و امکان کنترل شرکت‌های بزرگتر با سرمایه اولیه محدود (معمولاً ۱۰ تا ۲۰ درصد قیمت خرید) را فراهم می‌کرد. چنین معاملاتی صنایع باثبات و غنی از دارایی مانند کشتی‌رانی را هدف قرار می‌دادند که ارزش وثیقه از هزینه‌های تملک فراتر می‌رفت و ریسک خریدار را به حداقل می‌رساند، در حالی که اهرم مالی را به ترازنامه شرکت هدف منتقل می‌کرد.

تا دهه ۱۹۶۰، بانکداران سرمایه‌گذاری این تکنیک‌ها را به استراتژی‌های تکرارپذیر برای تصاحب شرکت‌های خصوصی تبدیل کردند و بر شرکت‌های کم‌ارزش‌گذاری‌شده با درآمدهای قابل پیش‌بینی برای بازپرداخت بدهی تمرکز نمودند. جروم کولبرگ که در بر استرنز (Bear Stearns) کار می‌کرد، در سال ۱۹۶۵ یک معامله بوت‌سترپ جریان‌ساز ۱۳.۸ میلیون دلاری را برای «آی. استرن»، یک سازنده فلزات گرانبها، ترتیب داد که عمدتاً از طریق وام‌های بانکی ارشد تضمین‌شده با موجودی و تجهیزات، و با تکمیل اسناد بدهی تبعی فروشنده تأمین مالی شد. به همین ترتیب، لوئیس کالمن عملیات بوت‌سترپ را پیش برد و در سال ۱۹۶۴ شرکت سم‌زدایی ارکین (Orkin) را از طریق ترکیبی از سهام محدود، بدهی بانکی و پرداخت‌های معوق فروشنده خریداری کرد که به درآمدهای آتی اجازه می‌داد تعهدات را مستهلک کنند. این ساختارها بر مهندسی مالی بیش از تزریق سرمایه تأکید داشتند و خریداران اغلب مشوق‌های مدیریتی را برای افزایش جریان نقدینگی جهت اهرم‌زدایی (کاهش بدهی) ایجاد می‌کردند، هرچند معاملات کوچک (عموماً زیر ۲۰ میلیون دلار) و موردی باقی ماندند و فاقد صندوق‌های نهادینه‌شده بودند.

در دهه ۱۹۷۰، این شیوه‌ها در چارچوب‌های نوپای سرمایه‌گذاری خصوصی ادغام شدند و از معاملات هدایت‌شده توسط بانکداران فردی به ابزارهای مبتنی بر مشارکت که تعهدات شرکای محدود را برای خریدها تجمیع می‌کردند، گذار نمودند. کولبرگ، همراه با هنری کراویس و جورج رابرتز، این امر را در سال ۱۹۷۶ با تأسیس کولبرگ کراویس رابرتز (KKR) با ۱۲۰ هزار دلار سرمایه اولیه رسمی کردند و صندوق‌های اولیه را به صورت مشارکت محدود ساختار دادند تا سهام کنترلی در شرکت‌های تابعه عمومی را از طریق بدهی اهرمی خریداری کنند. تأمین مالی مشابه دهه‌های قبل بود: بدهی ارشد مبتنی بر دارایی از بانک‌های تجاری (۶۰ تا ۷۰ درصد سرمایه)، تأمین مالی مزانین یا فروشنده برای مابقی، و سهام از طرف شرکا یا هم‌سرمایه‌گذاران. LBOهای این دوره اولویت را بر تجدید ساختار عملیاتی (مانند کاهش هزینه‌ها و واگذاری‌ها) برای تولید بازده قرار می‌دادند و روابط علی بین اهرم، مالکیت فعال و خلق ارزش در کسب‌وکارهای دارای نقدینگی را نشان دادند، هرچند محدودیت‌های نظارتی و بدهی‌های با بازده بالا (High-yield debt) محدود، حجم معاملات را در مقایسه با گسترش دهه ۱۹۸۰ در سطح متوسطی نگه داشت.

گسترش دهه ۱۹۸۰ و نخستین رونق بزرگ

ظهور شرکت‌های تملک اهرمی و پیشگامان کلیدی

ظهور شرکت‌های تملک اهرمی (LBO) در دهه ۱۹۸۰ با نوآوری‌هایی در تأمین مالی بدهی، به‌ویژه «بازار اوراق قرضه با بازده بالا» (High-yield bond market)، شتاب گرفت. این نوآوری به خریداران اجازه می‌داد تا معاملات بزرگی را با سرمایه استقراضی قابل‌توجه که با دارایی‌های شرکت هدف تضمین می‌شد، تأمین مالی کنند. این رویکرد در تضاد با خریدهای پیشین بود که بیشتر بر پایه سهام استوار بودند و به گروه‌های کوچکی از سرمایه‌گذاران امکان می‌داد تا با نسبت‌های بالای بدهی به حقوق صاحبان سهام (اغلب بیش از ۹۰٪ بدهی)، کنترل شرکت‌های بلوغ‌یافته را در دست بگیرند.

مایکل میلکن در شرکت درکسل برنهام لمبرت (Drexel Burnham Lambert)، انتشار «اوراق قرضه بنجل» (Junk bonds) – اوراق بهاداری با رتبه اعتباری پایین‌تر از سطح سرمایه‌گذاری – را پیشگام کرد. این اوراق با جذب سرمایه‌گذاران غیرسنتی مانند شرکت‌های بیمه و مؤسسات پس‌انداز و وام، نقدینگی لازم برای این معاملات را فراهم کردند و میلیاردها دلار برای LBOها گردآوری نمودند. بین سال‌های ۱۹۸۰ تا ۱۹۹۰، حدود ۱۸۰ تملک اهرمی شرکت‌هایی را با مجموع «ارزش دفتری» ۳۹.۲ میلیارد دلار هدف قرار دادند که نشان‌دهنده گذار از معاملات خاص و کوچک به جریان اصلی تجدید ساختار شرکتی بود.

پیشگامان کلیدی این عرصه شامل جروم کولبرگ جونیور، هنری کراویس و جورج رابرتز بودند که پس از همکاری در «بر استرنز»، شرکت کولبرگ کراویس رابرتز (KKR) را در سال ۱۹۷۶ تأسیس کردند و در ابتدا بر خریدهای تحت رهبری مدیریت (MBO) در بخش‌های کم‌ارزش‌گذاری‌شده تمرکز داشتند. KKR برخی از نخستین LBOهای بزرگ آن دوران را اجرا کرد؛ از جمله تملک ۱.۱ میلیارد دلاری شرکت «وومتکو» (Wometco Enterprises) در سال ۱۹۸۴ که اولین خرید میلیارد دلاری بود. این معامله مقیاس‌پذیری این مدل را در میان سیاست‌های مالیاتی مطلوب و فضای مقرراتی (مانند لغو دکترین جنرال یوتیلیتیز در سال ۱۹۸۲ که فروش دارایی‌ها را تشویق می‌کرد) نشان داد. استراتژی این شرکت بر بهبودهای عملیاتی پس از تملک تأکید داشت، جایی که سهامداران از بهره‌وری و بازپرداخت بدهی سود می‌بردند، هرچند کولبرگ در سال ۱۹۸۷ به دلیل اختلاف بر سر تعهدات سهام عمومی از شرکت جدا شد.

چهره‌های برجسته دیگری نیز در کنار KKR ظهور کردند، مانند استفان شوارتزمن و پیتر پیترسون که گروه بلک‌استون (Blackstone) را در سال ۱۹۸۵ تأسیس کردند. این گروه ابتدا به عنوان مشاور ادغام فعالیت می‌کرد اما بعداً با معاملاتی مانند خرید «هاوتون میفلین» در سال ۱۹۸۷ به سمت LBO تغییر مسیر داد. شبکه اوراق قرضه بنجلِ میلکن بیش از نیمی از LBOهای بزرگ دهه ۱۹۸۰ را تأمین مالی کرد، از جمله تصاحب تاریخی ۲۵ میلیارد دلاری آر.جی.آر نابیسکو (RJR Nabisco) توسط KKR در سال ۱۹۸۹ – بزرگترین معامله دهه – که در یک مزایده پرخطر و رقابتی پیروز شد و نمادی از هیجان آن دوران بود. این پیشگامان LBOها را حرفه‌ای کردند، سرمایه‌های نهادی را جذب نموده و رقابت را تقویت کردند، هرچند وابستگی شدید به بدهی، بذر آسیب‌پذیری‌های بعدی را در زمان افزایش نرخ بهره کاشت.

رشد سرمایه‌گذاری خطرپذیر در میان تغییرات نظارتی

در اواخر دهه ۱۹۷۰ و اوایل دهه ۱۹۸۰، اصلاحات نظارتی محوری قفل سرمایه‌های نهادی را برای سرمایه‌گذاری خطرپذیر (Venture Capital) باز کرد و آن را از یک فعالیت خاص تحت سلطه افراد و شرکت‌های ثروتمند به صنعتی رو به رشد تبدیل نمود. «قانون امنیت درآمد بازنشستگی کارکنان» (ERISA) مصوب ۱۹۷۴، قانون سخت‌گیرانه «فرد محتاط» (Prudent man rule) را بر متولیان صندوق‌های بازنشستگی تحمیل کرده بود که عملاً سرمایه‌گذاری‌های پرریسک مانند سرمایه‌گذاری خطرپذیر را به دلیل نقدشوندگی پایین و نوسانات بالا منع می‌کرد. با این حال، در اوایل سال ۱۹۷۹، وزارت کار ایالات متحده حکمی تفسیری صادر کرد که مفهوم احتیاط را بازتعریف نمود تا «تنوع‌بخشی به پرتفوی» را به عنوان یک عامل کلیدی شامل شود. این امر به صندوق‌های بازنشستگی اجازه داد تا بخشی از دارایی‌های خود را بدون نقض وظایف امانت‌داری به سرمایه‌گذاری خطرپذیر اختصاص دهند. این تغییر، سرمایه‌گذاران نهادی را که قبلاً کنار مانده بودند، قادر ساخت تا مبالغ قابل‌توجهی را متعهد شوند؛ به طوری که تا اواسط دهه ۱۹۸۰، صندوق‌های بازنشستگی حدود ۲۵ تا ۳۰ درصد از تعهدات سرمایه‌گذاری خطرپذیر را تشکیل می‌دادند و پایگاه تأمین مالی پایداری را فراهم کردند که منابع قبلی در برابر آن ناچیز بود.

در تکمیل بازتفسیر ERISA، «قانون درآمد سال ۱۹۷۸» حداکثر نرخ مؤثر مالیات بر عایدی سرمایه را برای دارایی‌های نگهداری‌شده بیش از یک سال از ۴۹٪ به ۲۸٪ کاهش داد که بازده پس از کسر مالیات را برای سرمایه‌گذاران خطرپذیر و کارآفرینان افزایش داد. این تخفیف مالیاتی مستقیماً سرمایه‌گذاری سهامی در استارتاپ‌های با رشد بالا را تشویق کرد، زیرا شرکای محدود (Limited Partners) در صندوق‌های جسورانه می‌توانستند سهم بیشتری از خروج‌ها (از طریق عرضه عمومی اولیه یا تملک) را حفظ کنند.

«قانون مشوق سرمایه‌گذاری کسب‌وکارهای کوچک» مصوب ۲۱ اکتبر ۱۹۸۰، ساختارهای شرکت‌های توسعه کسب‌وکار (BDC) و نهادهای عمومی سرمایه‌گذاری خطرپذیر را بیشتر تسهیل کرد و شرکت‌های واجد شرایط را از برخی محدودیت‌های «قانون شرکت‌های سرمایه‌گذاری ۱۹۴۰» معاف نمود. این اصلاحات باعث رشد انفجاری شد: تعهدات سالانه به صندوق‌های خطرپذیر از ۲۱۸ میلیون دلار در سال ۱۹۷۸ به ۳.۶ میلیارد دلار در سال ۱۹۸۳ رسید (افزایش شانزده برابری). تا سال ۱۹۸۵، بیش از ۲۹۰ شرکت، مدیریت بیش از ۱۷ میلیارد دلار سرمایه را در ۵۳۰ صندوق بر عهده داشتند و تمرکز سرمایه‌گذاری خطرپذیر را به سمت فناوری‌های مقیاس‌پذیر در مناطقی مانند سیلیکون‌ولی سوق دادند.

تصاحب‌های خصمانه، شکارچیان شرکتی و معاملات پرسر و صدا

دهه ۱۹۸۰ شاهد موجی از تصاحب‌های خصمانه (Hostile takeovers) در قالب خریدهای اهرمی بود، جایی که خریداران با دور زدن مدیریت وقت، مستقیماً از طریق «پیشنهاد خرید سهام» (Tender offer) یا جمع‌آوری سهام در بازار آزاد، حمایت سهامداران را جلب می‌کردند و اغلب از سطوح بالای بدهی برای افزایش بازده استفاده می‌کردند. این رویکرد توسط بازار اوراق قرضه بنجل که توسط مایکل میلکن در درکسل برنهام لمبرت پیشگام شده بود، امکان‌پذیر شد. تحلیل‌های تجربی نشان می‌دهد که چنین تصاحب‌هایی اغلب ارزش شرکت را از طریق اهرم مالی افزایش می‌دادند.

شکارچیان شرکتی (Corporate Raiders)، از جمله تی. بون پیکنز و کارل آیکان، محرک بسیاری از این تلاش‌ها بودند. آن‌ها دارایی‌های کم‌ارزش‌گذاری‌شده را شناسایی می‌کردند و شرکت‌های هدف را برای تجزیه، فروش دارایی یا تغییر مدیریت تحت فشار قرار می‌دادند تا «ارزش پنهان سهامدار» را محقق کنند. پیکنز در سال ۱۹۸۴ با هدف قرار دادن شرکت‌های بخش انرژی، بزرگترین سهامدار «فیلیپس پترولیوم» شد و یک پیشنهاد خرید خصمانه را آغاز کرد. آیکان نیز از تاکتیک‌های مشابهی استفاده کرد و در سال ۱۹۸۵ کنترل مؤثر شرکت هواپیمایی TWA را از طریق خرید سهام (با تأمین مالی اوراق قرضه بنجل درکسل) به دست گرفت و پس از اخراج مدیریت، آن را در سال ۱۹۸۸ خصوصی‌سازی کرد. استراتژی‌های این شکارچیان، اگرچه به دلیل اولویت دادن به مهندسی مالی بر عملیات بلندمدت مورد انتقاد بود، اما از نظر تجربی مدیران با عملکرد ضعیف را منضبط کرد و ارزش را به سهامداران بازتوزیع نمود.

معاملات پرسر و صدا نمادی از هیجان آن دوران بود؛ از جمله تکمیل تملک اهرمی ۳۱.۴ میلیارد دلاری آر.جی.آر نابیسکو (RJR Nabisco) توسط KKR در نوامبر ۱۹۸۸. KKR پس از پیروزی بر گروه تحت رهبری مدیریت شرکت در یک مزایده عمومی، حدود ۲ میلیارد دلار سهام متعهد شد و مابقی را با بدهی (شامل اوراق قرضه بنجل) تأمین مالی کرد. این رویدادها فعالیت LBO را در سراسر بازار افزایش داد و حجم آن را تا پایان دهه به بیش از ۱۰۰ میلیارد دلار در سال رساند، اما همچنین نظارت‌های قانونی را بر روی تاکتیک‌هایی مانند «باج‌گیری سهام» (Greenmail) و «قرص‌های سمی» (Poison pills) جلب کرد.

آغاز رونق LBO و هیجان بازار

آغاز رونق خریدهای اهرمی (LBO) در اوایل دهه ۱۹۸۰ با تملک «گیبسون گریتینگز» (Gibson Greetings) در سال ۱۹۸۲ توسط شرکت «وزری کپیتال» (Wesray Capital) به رهبری ویلیام ای. سایمون (وزیر خزانه‌داری سابق آمریکا) کلید خورد. این معامله شامل خرید شرکت به مبلغ تقریبی ۸۰ میلیون دلار بود که تنها ۱ میلیون دلار آن سهام و مابقی از طریق بدهی تأمین شد. این معامله بازدهی فوق‌العاده‌ای داشت؛ زمانی که وزری مدت کوتاهی بعد سهام را فروخت و در عرض ۱۸ ماه بیش از ۷۰ میلیون دلار سود خالص کسب کرد، پتانسیل سودهای سریع در LBOها عمومی شد و پذیرش گسترده‌تر این استراتژی را تشویق کرد.

یک توانمندساز حیاتی، گسترش بازار اوراق قرضه با بازده بالا (Junk bonds) بود. تا اوایل دهه ۱۹۸۰، این اوراق معاملاتی را تسهیل کردند که وام‌دهندگان سنتی به دلیل ریسک بالا از آن اجتناب می‌کردند. این نوآوری مالی موانع ورود را برای شرکت‌های سهامی خصوصی کاهش داد و فعالیت LBO را از معاملات کوچک و خاص به سمت اهداف شرکت‌های سهامی عام بزرگ سوق داد.

حجم معاملات LBO به سرعت گسترش یافت؛ از حدود ۱.۷ میلیارد دلار در ۴ معامله در سال ۱۹۸۰ آغاز شد و تا اواسط دهه به ده‌ها میلیارد دلار در سال رسید. ارزش کل LBOها در نیمه دوم دهه از ۱۶۰ میلیارد دلار فراتر رفت و تنها در سال ۱۹۸۸ به بیش از ۶۰ میلیارد دلار رسید. سطوح اهرم مالی نیز شدت گرفت؛ مطالعات نشان می‌دهد که میانگین بدهی بلندمدت در ۵۸ معامله LBO بین سال‌های ۱۹۸۰ تا ۱۹۸۴ تا ۲۶۲٪ افزایش یافت و نسبت بدهی به حقوق صاحبان سهام از ۵ به ۱ فراتر رفت. این هیجان در پیش‌بینی‌های خوش‌بینانه عملکرد پس از LBO نمود پیدا کرد، جایی که صندوق‌های خصوصی معمولاً بازده سالانه بالای ۳۰٪ کسب می‌کردند. اگرچه موفقیت‌های اولیه کارایی عملیاتی را در برخی شرکت‌های هدف بهبود بخشید، اما اتکا به اهرم مالی بالا در میان افزایش حجم معاملات، آسیب‌پذیری‌هایی را پیش‌بینی می‌کرد، هرچند شتاب این رونق تا اواخر دهه ۱۹۸۰ ادامه یافت.

رکود اواخر دهه ۱۹۸۰ و بهبود اوایل دهه ۱۹۹۰

فروپاشی درکسل برنهام لمبرت و بازار اوراق قرضه بنجل

درکسل برنهام لمبرت (Drexel Burnham Lambert)، یک بانک سرمایه‌گذاری پیشرو که تحت سلطه عملیات اوراق قرضه با بازده بالا (High-yield) توسط مایکل میلکن بود، نقشی محوری در تأمین مالی خریدهای اهرمی (LBO) از طریق اوراق قرضه بنجل (Junk Bonds) در دهه ۱۹۸۰ ایفا کرد. گروه میلکن، مستقر در بورلی هیلز، منشأ و متعهد پذیره‌نویسی اکثریت انتشارهای اوراق قرضه بنجل بود و تا اواخر سال ۱۹۸۸ تا ۵۰ درصد از سهم بازار را در اختیار داشت. این امر با فراهم کردن سرمایه بدهی برای خریدارانی که شرکت‌های کم‌ارزش یا با عملکرد ضعیف را هدف قرار می‌دادند، فعالیت‌های تهاجمی LBO را ممکن ساخت. با این حال، پس از اعتراف به گناه ایوان بوسکای در سال ۱۹۸۶ به جرم معامله با اطلاعات نهانی (Insider Trading)، نظارت‌های قانونی شدت گرفت و درکسل و میلکن را در طرح‌هایی شامل معاملات متقلبانه و دستکاری بازار دخیل دانست.

سقوط این شرکت در سال ۱۹۸۹ شتاب گرفت؛ زمانی که میلکن در ۲۹ مارس به ۹۸ فقره کلاهبرداری اوراق بهادار و اخاذی متهم شد که منجر به استعفای او و کاهش شدید اعتماد بازار به درکسل گردید. درکسل در سپتامبر ۱۹۸۹ با پرداخت ۶۵۰ میلیون دلار جریمه به نهادهای نظارتی موافقت کرد، اما در میان نوسانات بازار اوراق قرضه بنجل برای تأمین آن دچار مشکل شد و تا اکتبر بیش از ۱.۲ میلیارد دلار از عرضه‌های خود را به تعویق انداخت. درکسل که قادر به تأمین مالی اضطراری نبود و با کاهش سرمایه ناشی از نگهداری اوراق قرضه ورشکسته مواجه بود، در ۱۳ فوریه ۱۹۹۰ اعلام ورشکستگی (فصل ۱۱) کرد. این اتفاق با ۴.۵ میلیارد دلار دارایی، بزرگترین ورشکستگی تاریخ وال‌ستریت در آن زمان بود. خود میلکن در آوریل ۱۹۹۰ به شش فقره جنایت اعتراف کرد و به ۱۰ سال زندان محکوم شد (که بعداً کاهش یافت).

این فروپاشی بازار اوراق قرضه بنجل را که تا سال ۱۹۸۹ به بیش از ۲۰۰ میلیارد دلار در انتشارهای موجود رسیده بود، به شدت مختل کرد؛ زیرا درکسل بازارگردان و متعهد اصلی بود. قیمت اوراق قرضه بنجل سقوط کرد، بازدهی‌ها جهش یافت و نقدینگی تبخیر شد (به‌ویژه برای اوراق با رتبه پایین‌تر)، چرا که سرمایه‌گذاران در اوایل سال ۱۹۹۰ به طور دسته جمعی دارایی‌های خود را فروختند. کارمزدهای پذیره‌نویسی برای اوراق با بازده بالا پس از ورشکستگی به دلیل افزایش رقابت و کاهش انحصار، از میانگین ۳.۵٪ به ۲.۵٪ نصف شد. برای سرمایه‌گذاری خصوصی، این رویداد دسترسی به بدهی ارزان و فاقد رتبه سرمایه‌گذاری را که سوخت مگا-LBOهایی مانند «آر.جی.آر نابیسکو» بود، قطع کرد و منجر به انقباض حجم معاملات و اجبار شرکت‌ها به جستجوی تأمین مالی جایگزین در میان افزایش نکول‌ها و سخت‌گیری‌های اعتباری شد. این امر پایان هیجان LBO دهه ۱۹۸۰ را رقم زد و خطرات اهرم‌سازی بیش از حدِ متکی به یک منبع تأمین مالی متمرکز را آشکار ساخت.

اثرات سرریز بحران موسسات پس‌انداز و وام (S&L)

بحران موسسات پس‌انداز و وام (S&L) که بین سال‌های ۱۹۸۶ تا ۱۹۹۵ به اوج خود رسید، شامل شکست بیش از ۱۰۰۰ موسسه بود که منجر به حدود ۱۶۰ میلیارد دلار زیان کل شد و مالیات‌دهندگان ۱۳۲ میلیارد دلار از آن را از طریق کمک‌های مالی فدرال متحمل شدند. بسیاری از موسسات S&L پس از مقررات‌زدایی تحت «قانون کنترل پولی و مقررات‌زدایی موسسات سپرده‌گذاری ۱۹۸۰» و «قانون گارن-سنت ژرمن ۱۹۸۲» که فعالیت‌های مجاز و اهرم مالی آن‌ها را گسترش داد، از وام‌های مسکن سنتی به سرمایه‌گذاری‌های پرخطر در اوراق قرضه بنجل و املاک تجاری روی آوردند. این اوراق قرضه بنجل که توسط شرکت‌هایی مانند درکسل پیشگام شده بودند، بخش قابل توجهی از خریدهای اهرمی (LBO) دهه ۱۹۸۰ را تأمین مالی کردند و موسسات S&L به عنوان خریداران نهادی اصلی ظاهر شدند که تا اواسط دهه ۱۹۸۰ حدود ۱۰ تا ۱۵ درصد از بدهی‌های با بازده بالا را در اختیار داشتند.

با افزایش ورشکستگی‌های S&L به دلیل بالا رفتن نرخ بهره، کاهش ارزش دارایی‌ها و کلاهبرداری – که با «خطر اخلاقی» (Moral Hazard) ناشی از بیمه سپرده فدرال تشدید شده بود – انحلال اجباری آن‌ها بازار اوراق قرضه بنجل را با عرضه زیاد مواجه کرد و کاهش قیمت‌ها و تبخیر نقدینگی را که از فروپاشی درکسل در سال ۱۹۸۹ آغاز شده بود، سرعت بخشید.

این سرریز، محدودیت‌های تأمین مالی را برای سرمایه‌گذاری خصوصی، به‌ویژه شرکت‌های LBO متکی به بدهی با بازده بالا، تشدید کرد. بازده اوراق قرضه بنجل در میان آشفتگی جهش یافت و اسپرد (تفاوت نرخ) نسبت به اوراق خزانه‌داری تا اواخر ۱۹۸۹ به شدت افزایش یافت که بسته‌های بدهی را برای خریدها گران‌تر و کمیاب‌تر کرد؛ حجم معاملات LBO که در سال ۱۹۸۹ به ۳۸ میلیارد دلار رسیده بود، با سقوطی بیش از ۹۰ درصدی به کمتر از ۳ میلیارد دلار در سال ۱۹۹۱ رسید. بخش املاک تجاری که از طریق وام‌دهی افراطی S&Lها دچار ساخت‌وساز بیش از حد شده بود، دچار رکود عمیقی شد؛ نرخ‌های خالی ماندن املاک در بازارهای اصلی به ۲۰٪ رسید و ارزش املاک در مناطقی مانند تگزاس و کالیفرنیا تا سال ۱۹۹۰ بین ۳۰ تا ۵۰ درصد کاهش یافت. این موضوع ارزش وثیقه‌ها برای معاملات اهرمی را تضعیف کرد و خروج برای شرکت‌های پرتفوی PE که در معرض املاک بودند را دشوار ساخت. پیامدهای نظارتی، از جمله «قانون اصلاح، بازسازی و اجرای موسسات مالی» (FIRREA) در سال ۱۹۸۹، الزامات سرمایه‌ای و نظارت سخت‌گیرانه‌تری را بر موسسات پس‌انداز و بانک‌ها تحمیل کرد که به طور غیرمستقیم وام‌دهی تهاجمی به معاملات PE را محدود نمود و به انقباض اعتباری گسترده‌تر کمک کرد.

پیامدهای اقتصاد کلان این بحران فشار بیشتری بر سرمایه‌گذاری خصوصی وارد کرد. هزینه‌های پاکسازی بحران، کسری بودجه فدرال را افزایش داد و منجر به سیاست‌های پولی انقباضی و طولانی شدن رکود ۱۹۹۰-۱۹۹۱ شد که سودآوری شرکت‌ها و فعالیت‌های عرضه اولیه (IPO) را کاهش داد. جمع‌آوری سرمایه (Fundraising) در بخش PE از ۶.۶ میلیارد دلار در سال ۱۹۸۷ به ۱.۸ میلیارد دلار در سال ۱۹۹۰ سقوط کرد. «شرکت تراست حل‌وفصل» (RTC) که تحت FIRREA برای مدیریت دارایی‌های شکست‌خوردۀ S&L تأسیس شده بود، ۴۰۰ میلیارد دلار وام و املاک دچار مشکل را با تخفیف‌های عمیق به حراج گذاشت. این امر گاهی فرصت‌های خریدی برای شرکت‌های PE فراهم می‌کرد، اما بیشتر باعث کاهش قیمت دارایی‌ها و نشان‌دهنده ریسک‌گریزی سیستماتیک در میان سرمایه‌گذاران بود. سرمایه‌گذاری خطرپذیر (Venture Capital) تأثیرات ملایم‌تری را تجربه کرد، زیرا مدل متکی بر سهام آن، این بخش را از اختلالات بازار بدهی محافظت می‌کرد، اگرچه ضعف کلی اقتصاد ارزش‌گذاری استارتاپ‌ها و خروج‌ها را تعدیل نمود.

رکود و سازگاری در سرمایه‌گذاری خصوصی

پس از اوج فعالیت‌های خرید اهرمی در سال ۱۹۸۹، بخش سرمایه‌گذاری خصوصی وارد مرحله‌ای از رکود شدید شد که ناشی از سقوط بازار اوراق قرضه بنجل، ورشکستگی درکسل و رکود اقتصادی ۱۹۹۰-۱۹۹۱ آمریکا بود. معاملات جدید LBO در سال ۱۹۹۱ به حدود ۱۰ میلیارد دلار کاهش یافت که افتی شدید نسبت به حجم‌های اواخر دهه ۱۹۸۰ (بیش از ۷۰ میلیارد دلار سالانه) بود. شرایط اعتباری سخت، نرخ‌های بهره بالا (بیش از ۸٪ برای استقراض شرکتی) و کاهش دسترسی به بدهی با بازده بالا، تأمین مالی معاملات جدید را محدود کرد و منجر به توقف تقریبی معاملات بزرگ «عمومی به خصوصی» شد.

آشفتگی در پرتفوهای موجود نیز موج زد؛ به طوری که ۲۶ مورد از ۸۳ مورد LBO بزرگِ تکمیل‌شده بین سال‌های ۱۹۸۵ تا ۱۹۸۹، تا سال ۱۹۹۱ نکول کردند و ۱۸ مورد وارد پروسه ورشکستگی فصل ۱۱ شدند. بسیاری از شرکت‌ها که زیر بار خریدهای دارای اهرم بیش از حد از رونق قبلی بودند، مدیریت پرتفوی را بر توسعه اولویت دادند و برای بازپرداخت تعهدات در میان کاهش جریان نقدینگی، به تجدید ساختار بدهی، فروش دارایی و کاهش هزینه‌ها روی آوردند. در سطح صنعت، جمع‌آوری سرمایه به دلیل شک و تردید نسبت به بازده و ارتباط این صنعت با تاکتیک‌های «شکارچیان شرکتی» خشک شد و برخی بازیگران کوچکتر را مجبور به خروج از بازار کرد.

سازگاری از طریق تغییرات استراتژیک با تأکید بر پایداری به جای اهرم تهاجمی پدیدار شد. شرکت‌ها نسبت بدهی به حقوق صاحبان سهام را کاهش دادند و در اوایل دهه ۱۹۹۰ ساختارهایی نزدیک به ۵۰/۵۰ را هدف قرار دادند (در مقابل بارهای بدهی ۸۰/۲۰ یا بالاتر در دهه ۱۹۸۰) تا ریسک‌های ناشی از بازارهای مالی نوسانی را کاهش دهند. فعالیت‌های خرید به سمت شرکت‌های خصوصی و معاملات تحت رهبری مدیریت تغییر جهت داد، جایی که نظارت عمومی و قیمت‌گذاری‌های بالا وجود نداشت و معاملات با حجم کمتر و متمرکز بر بهره‌وری عملیاتی حفظ شد. پیشگامان بازمانده مانند KKR بر دوره‌های نگهداری طولانی‌تر (اغلب تا پنج سال یا بیشتر) و حاکمیت فعال، از جمله مشارکت در هیئت‌مدیره و تغییر موقعیت استراتژیک تأکید کردند تا ارزشی مستقل از مهندسی مالی ایجاد کنند. این تغییرات طبقه دارایی PE را حرفه‌ای کرد، آن را از افراط‌های دهه ۱۹۸۰ دور ساخت و تا اواسط دهه با بهبود اقتصادی و کاهش نرخ‌ها، سرمایه‌های نهادی بیشتری را جذب نمود.

تاب‌آوری سرمایه‌گذاری خطرپذیر و تغییر تمرکز به فناوری

سرمایه‌گذاری خطرپذیر (VC) تاب‌آوری قابل‌توجهی را در میان تلاطم‌های مالی اواخر دهه ۱۹۸۰، از جمله سقوط بازار سهام در سال ۱۹۸۷ و بحران بعدی اوراق قرضه بنجل، نشان داد. برخلاف استراتژی‌های سرمایه‌گذاری خصوصی که متکی بر بدهی با بازده بالا بودند، تأکید VC بر تأمین مالی سهامی برای استارتاپ‌های رشد-محور، آن را در برابر فروپاشی موسساتی مانند درکسل محافظت کرد. تعهدات کل VC تا سال ۱۹۸۳ به حدود ۱۲ میلیارد دلار رسید، اما پس از سقوط بازار سهام با فشار نزولی مواجه شد و سرمایه‌گذاری‌ها از حدود ۵.۵ میلیارد دلار در سال ۱۹۸۷ به ۳.۱ میلیارد دلار در سال ۱۹۹۰ کاهش یافت.

در پاسخ به تشدید ریسک‌گریزی، سرمایه‌گذاران خطرپذیر به سمت پروفایل‌های امن‌تر تغییر مسیر دادند و تخصیص سرمایه به شرکت‌های مراحل بالاتر (Later-stage) و بخش‌های غیرفناوری مانند خرده‌فروشی تخصصی را افزایش دادند، در حالی که تأمین مالی بذری و مراحل اولیه از ۲۵٪ معاملات در سال ۱۹۸۰ به ۱۲.۵٪ در سال ۱۹۸۸ کاهش یافت. این سازگاری محافظه‌کارانه سرمایه را حفظ کرد و حیات صنعت را تداوم بخشید.

تا اوایل دهه ۱۹۹۰، VC با بهره‌گیری از پیشرفت‌های محاسبات شخصی، نرم‌افزار و بیوتکنولوژی در اکوسیستم کارآفرینی سیلیکون‌ولی، شروع به چرخش مجدد به سمت بخش‌های فناوری کرد. سرمایه‌گذاری‌ها در سال ۱۹۹۱ به ۳.۴ میلیارد دلار بهبود یافت و نسبت فزاینده‌ای از آن به جای معاملات سخت‌افزار-محور دهه قبل، به سمت سرمایه‌گذاری‌های فناوری مقیاس‌پذیر هدایت شد. این تمرکز مجدد استراتژیک بر فناوری اطلاعات، سازگاری VC را برجسته کرد و آن را برای رشد شتابان آماده ساخت، زیرا نوآوری در زیرساخت‌های دیجیتال وعده بازدهی‌های کلانی را می‌داد که متمایز از صنایع چرخه‌ایِ آسیب‌دیده از رکود بود.

رستاخیز دهه ۱۹۹۰ و عصر اینترنت

احیای خریدها (Buyouts) با استراتژی‌های اصلاح‌شده

پس از شکست خریدهای اهرمی در سال‌های ۱۹۹۰ تا ۱۹۹۲، که با ورشکستگی‌های پرهیاهو و کاهش حجم معاملات به زیر ۱۰ میلیارد دلار در سال در آمریکا همراه بود، فعالیت‌ها در اواسط دهه ۱۹۹۰ در میان بهبود اقتصادی و تعدیلات نظارتی که وام‌دهی بانکی را برای تملک‌ها ثبات بخشید، دوباره جان گرفت. این رستاخیز بر معاملات «بازار میانه» (Middle-market) و هدف قرار دادن شرکت‌های خصوصی تأکید داشت، نه تصاحب‌های خصمانه و عظیم شرکت‌های عمومی که در دهه ۱۹۸۰ رایج بود؛ رویکردی که مواجهه با نوسانات بازار و موشکافی سهامداران عمومی را کاهش می‌داد. تا اواخر دهه ۱۹۹۰، تعداد معاملات LBO در ایالات متحده به طور قابل توجهی افزایش یافت و حدود ۹ درصد از معاملات تاریخی در پایگاه‌های داده‌ای مانند Capital IQ را تشکیل می‌داد، اگرچه میانگین اندازه معاملات کوچکتر از اوج‌های دهه ۱۹۸۰ و در حدود ۱۰۰ تا ۲۰۰ میلیون دلار باقی ماند.

استراتژی‌های اصلاح‌شده از اتکای بیش از حد به اوراق قرضه بنجل (Junk Bonds) با بازده بالا و مهندسی مالی صرف، به سمت ساختارهای سرمایه متعادل تغییر جهت دادند. در بسیاری از موارد، نسبت بدهی به حقوق صاحبان سهام به ۵۰/۵۰ نزدیک شد، در مقایسه با اهرم‌های ۸۰ تا ۹۰ درصدی دهه قبل. شرکت‌ها به طور فزاینده‌ای «مهندسی عملیاتی»، شامل کاهش هزینه‌ها، بهینه‌سازی زنجیره تأمین و همسوسازی مشوق‌های مدیریت را برای بهبود جریان نقدینگی به کار گرفتند که نشان‌دهنده آغاز «موج دوم» خریدها از اواسط دهه ۱۹۹۰ بود. این رویکرد با هدف افزایش بهره‌وری و حاشیه سود EBITDA از طریق مشارکت فعال در حاکمیت شرکت‌های پرتفوی انجام می‌شد و با تمرکز دهه ۱۹۸۰ بر آربیتراژ و افزایش ضریب قیمت (Multiple Expansion) که به اهرم‌سازی بیش از حد و نکول منجر شده بود، در تضاد قرار داشت.

تحلیل‌های تجربی از معاملات دهه ۱۹۹۰ نشان‌دهنده دستاوردهای متوسط در عملکرد عملیاتی، مانند بهبود حاشیه جریان نقدینگی در موارد خاص است، هرچند شواهد کلی حاکی از تنوع نتایج است و همه تراکنش‌ها به افزایش پایدار بهره‌وری منجر نشدند. گسترش به بخش‌هایی مانند فناوری اطلاعات، خدمات مالی و مراقبت‌های بهداشتی، اهداف سرمایه‌گذاری را متنوع کرد و دوره‌های نگهداری (Holding periods) را برای تحقق ارزش به حدود شش سال افزایش داد. این سازگاری‌ها سرمایه‌گذاری خصوصی را مشروعیت بخشید و زمینه را برای مشارکت گسترده‌تر سرمایه‌گذاران نهادی و رونق‌های بزرگتر دهه ۲۰۰۰ فراهم کرد، در حالی که افراط‌های گذشته را از طریق تعهدات (Underwriting) منضبط و معیارهای عملیاتی قابل‌سنجش اصلاح نمود.

رونق سرمایه‌گذاری خطرپذیر و حباب دات‌کام (۱۹۹۵-۲۰۰۰)

رونق سرمایه‌گذاری خطرپذیر (VC) از سال ۱۹۹۵ تا ۲۰۰۰ با عرضه عمومی اولیه (IPO) شرکت نت‌اسکیپ کامیونیکیشنز (Netscape) در ۹ اوت ۱۹۹۵ آغاز شد. سهام این شرکت پس از بازگشایی با قیمت ۲۸ دلار، در پایان روز به ۷۵ دلار رسید و ارزش بازار ۲.۹ میلیارد دلاری را برای شرکتی با تنها ۱۶.۶ میلیون دلار درآمد در سال قبل رقم زد.

این رویداد تمایل بازار به ارزش‌گذاری شرکت‌های اینترنتی بر اساس چشم‌انداز رشد به جای درآمد فعلی را نشان داد و شرکای محدود (LP) را برانگیخت تا مبالغ بی‌سابقه‌ای را به صندوق‌های VC اختصاص دهند و تمرکز خود را به سمت استارتاپ‌های فناوری معطوف کنند. IPOهای فناوری پیشرفته در سال ۱۹۹۵ رکورد ۸.۴ میلیارد دلار سرمایه جذب کردند که فراتر از سال‌های قبل بود و پنجره خروجی بازی را نشان می‌داد که استقرار تهاجمی سرمایه VC را تشویق می‌کرد.

سرمایه‌گذاری‌های VC ایالات متحده در میان این خوش‌بینی به شدت افزایش یافت و از ۷.۶۴ میلیارد دلار در سال ۱۹۹۵ به ۹۹.۷۲ میلیارد دلار در سال ۲۰۰۰ رسید. تعداد معاملات نیز افزایش یافت که منعکس‌کننده جهش در شکل‌گیری استارتاپ‌ها، به‌ویژه در زیرساخت‌های اینترنت، تجارت الکترونیک و نرم‌افزار بود. تا سال ۱۹۹۹، شرکت‌های اینترنتی ۳۹ درصد از کل بودجه VC را به خود اختصاص دادند و این رقم در سال‌های ۱۹۹۹-۲۰۰۰ به نزدیک ۸۰ درصد رسید، زیرا سرمایه‌گذاران اولویت را بر «جذب نگاه کاربران» (Eyeballs) و اثرات شبکه به جای سودآوری قرار دادند. شرکت‌های VC در سیلیکون‌ولی، مانند سکویا کپیتال و کلاینر پرکینز، رهبری این تغییر را بر عهده داشتند و صدها استارتاپ وب را با ارزش‌گذاری‌های جدا از بنیادهای اقتصادی تأمین مالی کردند.

این وفور سرمایه به افراط‌های سفته‌بازانه دامن زد؛ زیرا سرمایه‌گذاران خطرپذیر برای معاملات رقابت می‌کردند که منجر به افزایش ارزش‌گذاری‌های پیش از جذب سرمایه (Pre-money) و امکان‌پذیر شدن نرخ‌های بالای مصرف سرمایه (Burn rates) بدون داشتن مسیرهای درآمدی پایدار شد. شاخص نزدک کامپوزیت (NASDAQ Composite) که وزن زیادی روی سهام فناوری داشت، از سال ۱۹۹۵ تا اوج خود در ۱۰ مارس ۲۰۰۰ بیش از ۴۰۰ درصد رشد کرد و خروج سریع از طریق IPO را تأیید و چرخه سرمایه‌گذاری را تداوم بخشید. با این حال، تأکید بر سرعت به جای موشکافی دقیق (Due Diligence) – با اولویت تسخیر سهم بازار – بذر ارزش‌گذاری بیش از حد را کاشت، در حالی که بسیاری از شرکت‌های پرتفوی فاقد مدل‌های کسب‌وکار پایدار بودند.

مناظرات درباره ریسک‌های اهرم مالی، کوتاه‌مدت‌گرایی و تمرکز ثروت

منتقدان سرمایه‌گذاری خصوصی استدلال می‌کنند که اتکای شدید به اهرم مالی در خریدهای اهرمی (LBOs)، شرکت‌های پرتفوی را در معرض پریشانی مالی بیش از حد قرار می‌دهد؛ زیرا سطح بدهی اغلب از ۶۰ تا ۹۰ درصد ارزش معامله فراتر می‌رود. برای مثال، در LBO سال ۲۰۰۵ شرکت «تویز آر آس» (Toys “R” Us) به ارزش ۶.۶ میلیارد دلار، بیش از ۵.۳ میلیارد دلار از طریق بدهی تأمین شد که منجر به پرداخت بهره سالانه ۴۵۰-۵۰۰ میلیون دلاری و در نهایت ورشکستگی در سال ۲۰۱۷ و از دست رفتن ۳۳ هزار شغل گردید. مطالعات تجربی نشان می‌دهد که LBOها احتمال ورشکستگی را حدود ۱۸ درصد افزایش می‌دهند و شرکت‌های تحت مالکیت PE با نرخ ورشکستگی حدود ۱۰ برابر شرکت‌های مشابه مواجه هستند. مدافعان پاسخ می‌دهند که اهرم مالی اغلب بهینه است و نوسانات دارایی را پس از خرید کاهش می‌دهد و سپرهای مالیاتی ۱۰ تا ۲۰ درصد به ارزش شرکت می‌افزایند.

بحث‌ها در مورد کوتاه‌مدت‌گرایی بر این موضوع تمرکز دارد که آیا دوره‌های نگهداری ۳ تا ۷ ساله PE، استخراج سریع ارزش را بر رشد پایدار اولویت می‌دهد یا خیر؛ اغلب از طریق تاکتیک‌هایی مانند «تجدید ساختار سرمایه از طریق سود سهام» (Dividend recapitalizations). با این حال، شواهد تجربی ادعاهای کوتاه‌مدت‌گرایی فراگیر را به چالش می‌کشد؛ مطالعات نشان می‌دهد که کاهش معنی‌داری در مخارج سرمایه‌ای یا تحقیق و توسعه (R&D) پس از خرید وجود ندارد.

در مورد تمرکز ثروت، سرمایه‌گذاری خصوصی و خطرپذیر متهم به هدایت بازده‌های کلان به سمت افراد و موسسات ثروتمند هستند که نابرابری را تشدید می‌کند. از سال ۲۰۱۰ تا ۲۰۲۲، بازده‌های مازاد سرمایه‌گذاری‌های خصوصی مسئول ۹ درصد از رشد درآمد پس از مالیات و ۱۴ درصد از گسترش سهم ثروت در میان ۰.۵ درصد بالای جامعه بوده است. تعهدات افراد دارای ارزش خالص بالا (High-net-worth) از ۰.۴ میلیارد دلار در سال ۲۰۰۴ به ۱۵ میلیارد دلار در سال ۲۰۲۲ رسید و کنترل ۱ درصد برتر جامعه بر سهام کسب‌وکارهای خصوصی را از ۷۰ درصد در اواخر دهه ۱۹۸۰ به نزدیک ۸۰ درصد در سال ۲۰۱۹ رساند.

پاسخ‌های نظارتی و بحث‌های سیاستی از دهه ۱۹۸۰ تا کنون

رونق خریدهای اهرمی دهه ۱۹۸۰ که با اوراق قرضه «بنجل» (Junk bonds) تأمین می‌شد، توجه نظارتی را جلب کرد. محکومیت مایکل میلکن در سال ۱۹۹۰ به جرم کلاهبرداری اوراق بهادار، منجر به تشدید اجرای قوانین توسط کمیسیون بورس و اوراق بهادار (SEC) علیه تاکتیک‌های سوءاستفاده‌گرانه شد، هرچند قانون‌گذاری مستقیمی علیه PE انجام نشد.

بحران مالی ۲۰۰۸ منجر به اصلاحات گسترده‌تری از طریق قانون داد-فرانک (۲۰۱۰) شد که برای اولین بار بسیاری از مشاوران PE و VC را تحت نظارت فدرال قرار داد. این قانون معافیت مشاوران خصوصی را حذف کرد و ثبت‌نام در SEC را برای مشاورانی که بیش از ۱۵۰ میلیون دلار دارایی خصوصی را مدیریت می‌کردند، الزامی نمود. «قانون ولکر» (Volcker Rule) نیز معاملات شخصی بانک‌ها و حمایت مالی از صندوق‌های خصوصی را محدود کرد.

بحث‌های سیاستی بر مالیات، به‌ویژه رفتار با «سود عملکرد» (Carried Interest) – کارمزد ۲۰ درصدی شرکای عمومی – به عنوان سود سرمایه بلندمدت (حداکثر ۲۰٪ مالیات) به جای درآمد معمولی (تا ۳۷٪) متمرکز بوده است. منتقدان این را یک خلأ قانونی می‌دانند که ثروتمندان را یارانه می‌دهد، در حالی که مدافعان آن را همسوسازی مشوق‌ها برای ریسک‌پذیری می‌دانند. تلاش‌ها برای تغییر این قانون (از جمله در پیشنهادات دولت بایدن) به دلیل لابی‌گری صندوق‌ها شکست خورده است. در دهه ۲۰۲۰، با عبور دارایی‌های تحت مدیریت PE از ۴ تریلیون دلار، نگرانی‌های ضدانحصار در مورد خریدهای تجمیعی (Roll-up) در بخش‌هایی مانند مراقبت‌های بهداشتی شدت گرفته است.

تفاوت عرضه اولیه سهام و عرضه عمومی چیست؟

 

 

به طور سنتی، وقتی یک شرکت به یک “شرکت سهامی عمومی” تبدیل میشد به این معنی بود که از طریق عرضه اولیه سهام که به نام IPO نیز شناخته می شود، تامین سرمایه می کرد. در حالی که IPO هنوز مسیری است که اکثر شرکت ها انتخاب می کنند، در سال های اخیر دید شده که برخی از یونیکورن های تکنولوژی روش عرضه عمومی مستقیم را برای عرضه سهام خود انتخاب می کنند.

اسپاتیفای، سال گذشته مدل عرضه عمومی مستقیم را به شرکت ها – حداقل شرکت های تامین مالی شده توسط صندوق های سرمایه گذاری بزرگ- معرفی کرد و اسلک، امسال برای آغاز به کار منحصر به فرد خودش از این مدل پیروی کرد.
در این مقاله ، تفاوت های هر روش و معاملاتی را که یک شرکت در هنگام انتخاب هر یک از گزینه ها انجام می دهد، تفکیک می کنیم.

IPO چیست؟

در عرضه اولیه سهام، یک شرکت خصوصی سهام جدیدی را در اختیار عموم قرار می دهد که این شرکت را قادر می سازد تا سرمایه های جدید جذب کند و فعالیت هایش را گسترش دهد.
به منظور ارائه یک عرضه عمومی، شرکت به طور معمول با یک یا چند شرکت تامین سرمایه جهت دریافت خدمات پذیره نویسی وارد گفتگو می شود. شرکت های تامین سرمایه، به شرکت موردنظر به شکل های مختلفی مانند مشاوره در مورد قیمت سهم و پر کردن اسناد مالی SEC کمک می کنند تا برای عرضه عمومی سهامش آماده شود. این شرکت ها همچنین ارائه هایی را در قالب رودشو برگزار می کنند تا موجی از هیجان و یک بازار عمومی برای فروش سهام شرکت مزبور ایجاد کنند که سرانجام با نهایی شدن قیمت IPO اوج می گیرد.
برای اوبر که در ماه می، عرضه عمومی سهامش را آغاز کرد این رودشو شامل قطب های مهم مالی در سراسر جهان از جمله لندن بود. در آنجا مدیر عامل اوبر، دارا خسروشاهی برای بیش از ۱۰۰ سرمایه گذار درباره آینده اوبر، برنامه های این شرکت برای گسترش سرویس تحویل غذا و حوزه های جدید تجارت صحبت کرد. در روز عرضه عمومی سهام این شرکت، قیمت نهایی هر سهم ۴۵ دلار و شرکت در مجموع ۸.۱ میلیارد دلار سرمایه جذب کرد.
اگرچه شرکتها می توانند با IPO از طیف بیشتری از سرمایه گذاران بهره ببرند، اما هنوز خطرات عدم افزایش سرمایه مورد نیاز وجود دارد. علاوه بر این، استفاده از خدمات پذیره نویسی می تواند پرهزینه باشد – به طور عادی، شرکت های تامین سرمایه ۵ تا ۸ درصد سرمایه جذب شده در مدت عرضه عمومی را از آن خود می کنند.

direct listing چیست؟

در یک direct listing (که به عنوان یک عرضه عمومی مستقیم نیز شناخته می شود)، شرکت به جای صدور سهام جدید و جذب سرمایه جدید، سهام موجود را منتشر می کند. این امر نیاز به یک رودشو یا شرکت های ارائه دهنده خدمات پذیره نویسی را از بین می برد و باعث صرفه جویی در وقت و هزینه شرکت می شود.
از منظر تاریخی، این روش در درجه اول توسط کسب و کارهای کوچک آگاه به بودجه مورد استفاده قرار گرفته است که به دنبال جلوگیری از افزایش هزینه های مرتبط با IPO های سنتی بودند.
با این حال، اسپاتیفای، آن تجربه قبلی را به چالش کشید. این سرویس پخش مستقیم موسیقی با ریسک اینکه تقاضا و اشتیاق سرمایه گذار محض، باعث عدم سقوط قیمت سهام آن در غیاب یک شرکت تامین سرمایه می شود، نشان داد که کسب و کارهای بزرگ نیز کاندیداهای شایسته ای برای عرضه مستقیم هستند. درعوض، شرکت برای مهیا ساختن عرضه مستقیم خود، چندین مشاور را با هزینه ثابتی استخدام کرد و هزینه های آن ناشی از آن پایین آمد.
علاوه بر این، این روش به سهامداران این فرصت را می دهد که به محض عرضه عمومی، بدون گذراندن دوره مشخصی که آن را در هنگامIPO تجربه می کردند، سهام خود را در شرکت بفروشند. این روش همچنین می تواند منجر به جلوگیری از رقیق شدن سهام که معمولا موقع انتشار سهام جدید اتفاق می افتد، شود.
اما ، خطراتی مرتبط با حذف کارگزاران پذیره نویسی و دوره های زمانی لاک آپ که مانع از اشباع شدن بازار سهام و کاهش قیمت آن میشود، وجود دارد. بدون واسطه، هیچ تضمینی مبنی بر فروش سهام وجود ندارد و محافظت در برابر نوسانات می تواند دشوارتر باشد.
به منظور کاهش برخی از خطرات، شرکت هایی مانند اسپاتیفای به معاملات ثانویه روی آورده اند. معاملات ثانویه به سهامداران این فرصت را می دهد که سهام خود را قبل از یک عرضه مستقیم بفروشند و سطح کشف قیمتی را تدارک ببینند که این امر می تواند نوسانات بازار اولیه را کاهش دهد.

خبر خوش وزیر نیرو: بارش‌های آتی و گشایش درهای وزارت برای بهبود وضعیت آب ایران

عباس علی‌آبادی، وزیر نیرو، اعلام کرد بارش‌های اخیر به بهبود ذخایر آب کشور کمک کرده است. وزیر نیرو در مراسم افتتاحیه بیست و یکمبن نمایشگاه بین‌المللی صنعت آب ایران خبر داد که بارش‌های خوبی برای هفته آینده در راه است. وزیر نیرو بر ضرورت اصلاح اقتصاد صنعت آب تاکید کرد و گفت برای جذب سرمایه‌گذاری، باید محیط کسب‌وکار آب را جذاب کنیم. این اقدامات برای بهبود وضعیت آب ایران حیاتی است.

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی جاده مخصوص، علی‌آبادی نمایشگاه فعلی را فرصتی عالی برای همگرایی و تعامل صنعتگران آب دانست. او بار دیگر بر خبر خوش بارش‌های آتی تاکید کرد و آن را نویدبخش خواند.

وزیر نیرو همچنین بر لزوم اصلاح الگوی مصرف آب در کشور تاکید ورزید. او افزود وزارت نیرو از هر ایده، طرح و اقدام موثری برای بهبود وضعیت آب ایران استقبال می‌کند. درهای وزارت برای دریافت نظرات کارشناسان و فعالان صنعت آب باز است.

در همین راستا، احد وظیفه، رئیس مرکز ملی اقلیم و مدیریت بحران سازمان هواشناسی، افزود  سازمان هواشناسی بارش‌های خوبی را برای ایران در هفته آینده پیش‌بینی می‌کند.

به گزارش جاده مخصوص، این اظهارات امیدواری‌ها را برای مدیریت بهتر منابع آبی افزایش می‌دهد. همکاری بین بخش‌های مختلف و استفاده از ایده‌های نوآورانه می‌تواند به پایداری وضعیت آب ایران کمک شایانی کند.

چگونه در بازاری با بازیگران بزرگ به مشتری دست پیدا کنیم؟

در نگاه بازار رایج، تصور می‌شود که شرکت‌های بزرگ به دلیل دسترسی به سرمایه، رسانه و شبکه‌های گسترده، برتری قطعی در جذب مشتری دارند. اما در عمل، همین ساختار بزرگ و منابع انبوه، سطحی از پیچیدگی و کندی ایجاد می‌کند که فضای مانور کسب‌وکارهای کوچک را بیشتر می‌کند.

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی جاده مخصوص ،برخلاف آنچه که بسیاری از افراد فکر می‌کنند، بازاریابی برای کسب و کارهای کوچک همیشه پر هزینه نیست. در ادامه پنج مزیت عملیاتی و رفتاری که امکان رقابت مؤثر را فراهم می‌کند:

۱) مشاهده مستقیم و تحلیل رفتاری بی‌واسطه
کسب‌وکار کوچک می‌تواند رفتار مشتری را بدون واسطه، گزارش‌های چندلایه یا تأخیر سازمانی تحلیل کند.
این امکان به آن اجازه می‌دهد تجربه خرید را در سطح «جزئی» اصلاح کند؛ اصلاحی که اغلب تأثیر بیشتری از کمپین‌های کلان دارد.

۲) مشارکت‌دادن مشتری در فرآیند توسعه محصول
در مقیاس کوچک، مشتری تنها مصرف‌کننده نیست.
امکان مشارکت او در انتخاب نسخه‌ها، ویژگی‌ها یا اصلاحات محصول، سطحی از وفاداری ایجاد می‌کند که از جنس وابستگی به تخفیف نیست؛ از جنس «احساس مالکیت» است.

۳) استفاده از شبکه‌های خرد به‌جای رسانه‌های پرهزینه
همکاری با تولیدکنندگان محتوای کوچک اما اصیل—که هنوز به استانداردهای قالبی تبلیغات انبوه نرسیده‌اند—در بسیاری از موارد اثربخشی بیشتری دارد.
اعتماد مخاطبان به این شبکه‌ها بالاتر است و روایت آنها کمتر دچار اغراق یا فیلتر رسانه‌ای می‌شود.

۴) سرعت بالا در آزمایش و بازنگری
مزیت ساختاری کسب‌وکار کوچک، کوتاه بودن چرخه تصمیم‌گیری است.
این امکان می‌دهد در یک بازه کوتاه، چندین پیام، کانال یا قالب ارتباطی آزموده شود و نتیجه عملی آن سنجیده شود؛ رویکردی که برای شرکت‌های بزرگ به دلیل پیچیدگی ساختار تقریباً غیرقابل اجراست.

۵) نقش پررنگ منابع انسانی به‌عنوان حامل هویت برند
در تیم‌های کوچک، هر عضو درک مشتری از برند را شکل می‌دهد.
این سطح از هم‌راستایی و یکپارچگی، در سازمان‌های بزرگ به‌دلیل لایه‌های متعدد مدیریت و سیاست‌گذاری کم‌تر قابل دستیابی است.

جمع‌بندی
برتری کسب‌وکار کوچک نه در حجم منابع، بلکه در کیفیت مشاهده، سرعت عمل و اصالت رابطه با مشتری است.
در بازاری که ظرفیت توجه مشتری محدود و رقابت در سطح روایت و تجربه شکل می‌گیرد، این مزیت‌ها عملاً به یک مزیت رقابتی پایدار تبدیل می‌شوند.

بازار کسب‌وکار و اینفلوئنسرهای دیجیتال | فرصت‌ها و واقعیت‌ها

ورود به عصر جدیدی که در آن آواتارهای دیجیتال به ستاره‌های بازار و برندها تبدیل شده‌اند و شرکت‌ها حاضرند میلیون‌ها دلار برای همکاری با آن‌ها بپردازند.
به گزارش پایگاه اطلاع رسانی جاده مخصوص ،ارزش بازار جهانی اینفلوئنسرهای مجازی در سال ۲۰۲۴ حدود ۶–۷ میلیارد دلار بود و پیش‌بینی می‌شود تا ۲۰۳۰ به ۳۸–۴۰ میلیارد دلار برسد.
نمونه‌های برجسته‌ای مانند Lil Miquela و Shudu Gram، دیجیتال سوپرمادل‌ها، قراردادهای تبلیغاتی با برندهای مطرحی مثل Prada، Dior و Calvin Klein دارند و حتی روی جلد Vogue ظاهر شده‌اند.

«لو دو ماگالو» (Lu do Magalu) با آیدی magazineluiza حدوداً در اینستاگرام ۶.۵ میلیون، در فیسبوک ۱۴.۶ میلیون، در توییتر ۱.۳ میلیون و در تیک‌تاک بیش از ۷ میلیون فالوور دارد. در یوتیوب نیز بیش از ۲.۶ میلیون مشترک دارد. او در سال ۲۰۰۹ برای نخستین بار برای تبلیغ برای شرکت خرده‌فروشی لوازم‌آرایشی و پوشاک برزیلی مگزین لوئیزا در یوتیوب ظاهر شد.

«لو دو ماگالو» در ویدیوهای بررسی محصولات و جعبه‌گشایی حضور دارد و ترفندهای نرم‌افزاری نیز ارائه می‌دهد. حضور پررنگ در همین فعالیت‌ها او را به‌تدریج در شبکه‌های اجتماعی بسیار محبوب کرد. این اینفلوئنسر مجازی در سال ۲۰۰۳ توسط شرکت تجارت الکترونیکی خرده‌فروشی ماگولا (magalu) برای فروشگاه اینترنتی مگزین لوئیزا ایجاد شد. لو دو ماگالو ابتدا به‌عنوان یک دستیار دیجیتالی شخصی برای کمک به مشتریان جهت خرید محصولات، کارش را شروع کرد. در ضمن برای فروش محصولات خانگی و لوازم الکترونیکی نیز استفاده می‌شد. درآمد تخمینی کنونی او تنها از پست‌های اسپانسری اینستاگرام ۱۶ میلیون دلار اعلام شده است.

داده‌ها نشان می‌دهند که پست‌های اسپانسری این آواتارها به طور متوسط ۱۳٫۳٪ تعامل بیشتری نسبت به محتوای معمولی دارند، در حالی که پست‌های تبلیغاتی بلاگرهای واقعی تعامل را کاهش می‌دهند.

اینفلوئنسرها یا افراد تاثیرگذار، اشخاصی فعال و به نسبت معروفی در دنیای دیجیتال و به خصوص شبکه‌های اجتماعی هستند.این افراد به لطف دارا بودن مخاطبین زیاد، برای یک تجارت و یا برند خاص به تبلیغات می‌پردازند. اما چرا ما آنها را اینفلوئنسر خطاب می‌کنیم؟ و تاثیرات این افراد در زمینه بازاریابی آنلاین در سال آتی به چه شکل خواهد بود؟
چرا کسب‌وکارها به این آواتارها علاقه دارند؟
آواتارها «کارمند ایده‌آل» هستند: خستگی ندارند، دچار رسوایی نمی‌شوند، ۲۴/۷ در دسترس هستند و هزینه‌های سفر و تولید را حذف می‌کنند.

هم‌اکنون، اینفلوئنسر مارکتینگ تاثیرگذارترین روند باراریابی، برای تعامل با کاربران است. طبق آمار به وضوح میتوان پیش‌بینی کرد که این روند در طی سال‌های آتی بیش از پیش پیشرفت خواهد کرد. برندها با استفاده از این روند می‌توانند پیام خود را از طریق فردی تاثیرگذار و قابل اعتماد، به مخاطبان برسانند. همانطور که می‌توانید تصور کنید دیگر روش‌های بازاریابی برای این امر، بسیار پیچیده‌تر و چه بسا پر‌هزینه‌تر خواهند بود. اما این نکته را فراموش نکنید که تولید پیامی گیرا توسط برند شما، برای ارائه به اینفلوئنسرها، بسیار حیاتی است.

چالش‌ها:
اثر «دره مرموز» (Uncanny Valley) که در آن شخصیت دیجیتال تقریباً شبیه انسان است اما حالت مصنوعی آن باعث ناخوشایندی یا ترس می‌شود.
آینده بازار:
ایجاد دوقلوهای دیجیتال از مدل‌های واقعی امکان تولید محتوای تبلیغاتی با هزینه کمتر و حفظ درآمد مدل‌ها را فراهم می‌کند.
این روند می‌تواند صرفه‌جویی در زمان، هزینه و منابع انسانی برای برندها به همراه داشته باشد.
ترفندهای موفق اینفلوئنسر مارکتینگ، بسیارند. امروزه کارشناسان ارشد بی‌شماری، در این حوزه فعالیت کرده و ترفندهای برتر را شناسایی کرده‌اند. اما دو ترفندی که همگی آنان ارجحیت می‌دهند، ارائه محتوایی غنی، معتبر و موثق است. بیان این نکته که امروزه تعداد اینفلوئنسرها و محتواهای تولیدی بی‌شمار است، دور از واقعیت نیست. با این حال تولید و ارائه محتوایی غنی شما را از دیگر تجارت یا برندها، متمایز خواهد کرد. با این روند شما به مخاطب خود اطمینان می‌دهید که قصد کمک به او و نه صرفا فروش یک محصول، را دارید. با این ترفند ارتباطی بر اساس اعتماد دو‌طرفه ایجاد کرده‌اید که مشخصا برای توسعه تجارت شما، امری کلیدی است.

پرفروش‌ترین داروهای تجویزی ۲۰۲۵ معرفی شدند

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی جاده مخصوص،  گزارش تازه PharmaShots از Top 20 داروی تجویزی جهان در ۲۰۲۵ نشان می‌دهد که بازار جهانی داروهای تجویزی در سال جاری به ۱.۱۳ تریلیون دلار خواهد رسید و انتظار می‌رود تا سال ۲۰۳۰ با نرخ رشد سالانه ۳.۹۴٪ به ۱.۳۷ تریلیون دلار برسد.

در صدر فهرست فروش، داروی Keytruda با درآمد ۲۹.۴۸ میلیارد دلارقرار دارد، پس از آن Ozempic با ۲۸.۱۸ میلیارد دلار و Eliquis با ۲۰.۶۹ میلیارد دلار جای گرفته‌اند. داروی Mounjaro با رشد خیره‌کننده ۲۰۸٪ در یک سال اخیر، سریع‌ترین افزایش فروش را ثبت کرده است.

تحلیل گزارش نشان می‌دهد که بازار داروسازی در حال تجربه تحول تاریخی به سمت درمان‌های تخصصی و بیماری‌های متابولیک است. داروهای GLP-1 و تریزپاتاید با درآمد ترکیبی نزدیک به ۴۵ میلیارد دلار، رشد چشمگیری داشته‌اند، در حالی که درمان‌های قدیمی‌تر مانند Humira و Comirnaty به دلیل ورود بیوسیمیلارها و کاهش تقاضا با افت فروش شدید مواجه شده‌اند (Humira با ۳۷.۵۶٪ و Comirnaty با ۴۸.۷۶٪ کاهش).

سقوط ۳۰ درصدی بیت کوین؛ آغاز سراشیبی یا فرصت ورود؟

سقوط شدید بیتکوین در این هفته برای من یه بهونه شد که یک‌بار دیگه عمیق‌تر به بازار کریپتو نگاه کنیم.

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی جاده مخصوص چند ماه پیش که بیت‌کوین بالای ۱۰۰ هزار دلار معامله می‌شد، خیلی‌ها حس می‌کردن فرصت ورود برای همیشه از دست رفته.
اما الان که بیت‌کوین از سقف ۱۲۶ هزار دلاری خودش حدود ۳۰ درصد پایین‌تره و حوالی ۸۲ – ۸۵ هزار دلار نوسان می‌کنه، تصویر بازار کاملا فرق کرده.

تو همین چند هفته، طبق داده‌های CoinMarketCap ارزش کل مارکت بیش از ۱ تریلیون دلار آب رفته و الان به حدود ۲.۹ تریلیون دلار رسیده.بیت‌کوین هم تقریبا ۵۸ درصد این بازار رو در اختیار داره؛ یعنی هنوز اصلی بازیگر بازار کریپتوئه.

 چرا این ریزش این‌قدر عمیق بود؟

وقتی داده‌ها رو کنار هم می‌ذارم، چند عامل مهم خودش رو نشون می‌ده:
۱) خروج سرمایه از ETFها
طی دو سال اخیر ETFهای اسپات موتور رشد بیت‌کوین بودن، اما الان جریان خروج دارن. این دقیقا زمانیه که سرمایه‌گذارهای بزرگ اهل ریسک نیستن و نقد بودن رو ترجیح می‌دن.

۲) لیکوئید شدن پوزیشن‌های اهرمی
مارکت پر از پوزیشن‌های لانگ پرریسک بود. فقط در یک روز، میلیاردها دلار پوزیشن با یک حرکت قیمت نابود شد. این بخش همیشه سرعت ریزش رو چند برابر می‌کنه.

۳) رفتار نهنگ‌ها
کیف پول‌های بزرگ و قدیمی دوباره فعال شدن. وقتی فروش از طرف بازیگرهای کلیدی شروع می‌شه، بازار معمولا واکنش احساسی و سریع نشون می‌ده.

۴) بلاتکلیفی نرخ بهره آمریکا
تا وقتی فدرال رزرو تکلیف کاهش نرخ بهره رو روشن نکنه، دارایی‌های پرریسک زیر فشار می‌مونن. سرمایه‌گذارها فعلا نمی‌دونن کی می‌تونن انتظار پول‌ارزون داشته باشن و این روی کریپتو اثر مستقیم داره.

اما برای آینده چه سیگنال‌هایی هست؟

بدبینانه:
برخی معتقدن این ریزش می‌تونه شروع یک فاز خرسی جدید باشه و اگر فشار فروش ادامه پیدا کنه، سطح‌های ۷۵ و حتی ۶۵ هزار دلار هم محتمل می‌شه. بعضی تحلیل‌های تاریخی هم نشون می‌ده که بعد از ورود به بازار نزولی، بازدهی ۶ تا ۱۲ ماهه بیت‌کوین معمولا خیلی محدود بوده.

خوش‌بینانه:
از اون طرف، گروهی این افت رو یک اصلاح طبیعی بعد از رالی سنگین ۲۰۲۴–۲۰۲۵ می‌دونن. ورود ETFها، حضور سرمایه‌گذارهای سازمانی و حجم نقدینگی وارد شده هنوز نشون می‌ده این چرخه، پتانسیل ادامه‌دار شدن رو داره.
برای همین خیلی‌ها محدوده زیر ۹۰ هزار دلار رو یک «زون انباشت منطقی» می‌دونن، نه سیگنال خروج.

در نهایت این ریزش فقط یادآوری کرد که مسیر بیت‌کوین همیشه صاف نیست و وسط روندهای قوی هم اصلاح‌های سنگین طبیعیه. بعد از چند ماه هیجان و FOMO، بازار دوباره به نقطه‌ای رسیده که می‌شه منطقی‌تر و بدون احساس بهش نگاه کرد. این‌که این افت شروع سراشیبی باشه یا فرصت، بیشتر به استراتژی و افق زمانی هر فرد بستگی داره، اما برای من حداقل این مقطع بهترین زمان برای یک تحلیل بدور از هیجان و واقع‌بینانه‌ست.